خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

تمامی عناوین برایتیر, ۱۳۹۴

لینک مستقیم:

مَــــن اینجــا کَـــسی را مـــی نویســـم

کــــ ه همــــه او شُـــد و مـــاند و خواهَـــد مـــاند !

مَــــن اینـــجا عــــــشق را خواهــــم نوشــــت !

.

.

.

این روزها صدایت دیوانه ام میکند مرد رویاهای من

love-sound-round-ornament-6508-907

  • آقای هلو

    تمام وجود من به فدای شما بانو :-*

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

خاطرات روز زیبای خواستگاری

45

سلام دوستان گل و گلاب . طاعات قبول انشالله 🙂 مارو از دعای خیرتون بی نصیب نکنید و ویژه دعامون کنید

امروز پنجشنبه ست و منو همسر گلم آقای هلو تعطیلیم . یه کم خوابیدم تا سرحال شم و بیام خاطرات مهم ترین و پر استرس ترین روز زندگیمون رو ثبت کنم .

همیشه اتفاقات زندگیم رو توی تقویم مربوط به همون سال عنوان وار مینویسم . اینقدر اون روزها برام بذت بخش بود که باید قشنگ تر از همیشه اونجا ثبتشون میکردم .

با خودکار صورتی خوشگلم از سه روز قبلش برای خودم روز شمار گذاشته بود و روز موعود یعنی ۴ شنبه ۱۳ خرداد نیمه شعبان رو یه علامت سوال بزرگ کشیده بودم . ( شاید عکس اون روز تقویمم رو براتون بزارم )

یکشنبه رو نوشته بودم: سه روز تا تو   دوشنبه رو نوشته بودم : دو روز تا تو و سه شنبه رو نوشته بودم یک روز تا تو  و چهارشنبه هم یک علامت سوال بزرگ و البته ۵ شنبه و جمعه هم علامت سوال بودن!

اون هفته همش به این فکر میکردم که چی بپوشم !!!! خیلی سوال مهمی بود .

من و خانواده دوست داشتیم یه لیاس پوشیده بدون چادر بپوشم ولی چندین سال قبل هلو جان گفته بود که دوست داره روز خواستگاری چادر بپوشم . من هم با خودم گفتم امروز روز ما دوتاست و دوست دارم چیزی رو بپوشم که اون دوست داره .یه چادر خوشگل حریر نازک صورتی ملایم رو انتخاب کردم . و تقریبا میدونستم که چی میخوام بپوشم .

چهارشنبه رسید …

از استرس و ذوقی که داشتم نزدیک هشت صبح بیدار شدم . همه خواب بودن و من کلی سرو صدا راه انداختم تا بیدارشون کنم . با خودم میگفتم روز به این مهمی نباید خوابید که !

خلاصه مامان بیدار شد صبحانه خوردیم یه کم خونه رو مرتب کردیم و باز هم کلی وقت اضافه آوردم .

شال کرم رنگی که انتخاب کرده بودم و مخصوص روز خواستگاری خریده بودم اتو کردم . همش جلوی آینه بودم . ظهر شده بود نمازم رو خوندم وکلی دعا کردم .

بعدش با باران کلی تلفنی حرف زدم . انگار خدا باران رو برای این روزهامون فرستاده بود. یه حرف هایی زد که من پر شدم از استرس و ترس . گوشی رو که قطع کردم به قدری گریه کردم که تمام صورتم خیس بود و از اینکه مامان بفهمه شالم رو انداختم رو سرم و قرآن رو گذاشتم جلوم که فکر کنن دارم دعا میخونم و نیان پیشم تا چشمای قرمزم رو ببینن

همه وجود پر شده بود از ناراحتی … قرآنی که چندین سال پیش عشقم برام آورده بود رو باز کردم و خوندم و با خدا کلی حرف زدم .

گفتم خدایا من با تو عهد کرده بودم و تو خودت موافقت کردی که اینا بیان . پس خودت همه چی رو درست کن .

چند ساعت سختی رو گذروندم و چیزی نبود تا باهاش آروم شم . دفترم رو باز کردم و فقط نوشتم . برای خدا . برای چند روز بعدم . ( برای شما هم اون متن رو میزارم که ببینید چدر توش استرسه)

ساعت سه شده بود و تا سه ساعت دیگه میومدن. عشقم خیلی کم پیام میداد . من هم زیاد پیام نمیدادم

رفتم سر کشو ، و نیم ستی رو که اولین هدیه عشقم بعد از اون قرآن بود رو درآوردم ( عکسش رو هم میزارم ) و با تمام وجودم لمسش کردم و انداختمش .

جلوی موهام رو اتو کشیدم و لباسهایی که چیده بودم رو صندلی ( عکساش رو هم میزارم ) رو پوشیدم . کمی هم آرایش کردم چون نمیخواستم چهره ام رو با آرایش زیاد ببینن و بعدا بگن عروس با آرایش خوشگل بود.

خواهرمو زنداداشم که حاضر شده بودن اومدن خونمون و کم کم همه جمع شدن . منم همش با شالم ور میرفتم و درستش میکردم .

گوشیم رو از دسترس خارج کردم و رکوردرش رو فعال کردم و گذاشتم بالای بوفه. دوست داشتم تمام لحظات رو ثبت کنم . دوست داشتم از تک تک ثانیه ها لذت ببرم

روزی رو میگذروندم که سالیان سال منتظرش بودم و دوست داشتم لذت ببرمش .

زنگ در رو زدن و من رفتم تو اتاق.

تا قبل از اینکه بیان بالا اصلا باورم نمیشد که عشقم داره میاد خونمون . وقتی سروصدای سلام و حال احوال رو شنیدم پشت در اتاق میخکوب شدم .یهو چنان استرسی سراغم اومد که نتونستم حرکت کنم

نمیدونم چقدر گذشت ولی میدونستم دیر شده و باید برم تو اتاق . یهو ایلیا اومد تو اتقا و گفت عمه چرااااا نمیای ؟!!! منم گفتم بدو برو بیرون بدووووو

بعد زنداداشم اومد و گفت چرا نمیای ؟ گفتم میام الان .

شالم رو مرتب کردم چادرم رو سرم کردم  و از اتاق رفتم بیرون

سلام دادم ولی ماشالله همه اینقدر سرگرم حرف بودن صدامو نشنیدن !!!! دوباره سلام دادم بازم کسی نشنید D:  خلاصه سومین بار کمی آرومتر شدن سلام دادم و با مادر آقای هلو روبوسی کردم و با آقایون هم سلام و احوال پرسی و بعد تعارف کردم که بنشینن . موقع نشستن آقای هلو یه نگاه کشدار عشق آلودی بهم کرد که دلم هری ریخت .

مامانم سریع گفت بشین پیش مادر آقا داماد! منم حرصم گرفت . آخه خیلی نزدیک نشسته بودم و البته دامادجانم رو راحت میتونستم ببینم ولی خیلی معذب بود و بعد از چند دقیقه به یه بهونه ایی جام رو تغییر دادم و نشستم روبروی مادر هلو .

حرف زدن ها شروع شد و خداروشکر جو خیلی گرم و شادی بود و همونجا بود من که عاشق بابای آقای هلو بودم همیشه کلی باباش رو نگاه کردم و چقدر به دلم نشست … احساس کردم مثل بابای خودمه و واقعادوستش دارم .

یه سبد گل خیلی خوشگل برام آورده بودن که بوی خوبش تمام خونه رو پر کرده بود 🙂 قشنگ ترین گلی بود که آقای هلو تا حالا برام آورده بود

بعد از یک ساعت که صحبت کردن قرار شد منو آقای هلو بریم تو اتاق صحبت کنیم . قبل از رفتن مامان آقای هلو یه چیزی تو گوش هلو گفت که برام جالب بود که چی گفت !!! البته بعدا از هلو پرسیدم و کلی خندیدیم !

رفتیم تو اتاق .

هلو به قدری استرس داشت که حتی نمیتونست با من راحت باشه . کمی بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم . روبروی هم نشستیم و اونجا آقای هلو دستامو گرفت و بوسید . البته بعدا پیشونیم هم بوسید .

یه کم صحبت کردیم و خندیدیم و واقعا حرفی برای گفتن نداشتیم . کنار هم نشستیم و هم رو بغل کردیم .

هلوی من اون روز چهرش خیلی قشنگ و جذاب شده بود . مثل یه مرد که بشه بهش تکیه کرد با وقار لباس پوشیده بود و متین مقل همیشه رفتار میکرد .

اون روز بیشتر از سیزده سال قبل دوستش داشتم و عاشقش بودم .

فکر میکردم خیلی کم تو اتاق موندیم ولی بعدا بهمون گفتن که نیم ساعت تو اتاق بودیم !

بعد که از اتاق اومدیم بیرون شیرینی رو آوردن و خوردیم . البته من نخوردم .

یه کم نشستن و بعد رفتن .

وقتی رفتن بابا اومد بهم گفت دخترم این شیرینی رو بخورم یا نه ؟

منم گفتم بخور 🙂

بعد بابایی گفت نظر من مثبته خیلی خانواده خوبی بودن و خداروشکر همه گفتن خیلی پسر خوبی بود و حتی زنداداش ایراد گیرم چنان خوشش اومده بود که پیشنهاد داد  همه با هم بریم مشهد خونه آقای داماد .

بعد از اونها نشستیم و کلی صحبت کردیم و همه خدارو شکر خوشحال و راضی بودن و من سریع دفترم رو باز کردم نوشتم :

عالی بود خدایا شکررررررررت

سریع به باران زنگ زدم چون قسم داده بود زود بهش زنگ بزنم . اینقدر خوشحال بود که گریه اش گرفته بود .

قبل از اینکه با من صحبت کنه به داماد و مامان و باباشون زنگ زده بود و تبریک گفته بود و پیش هلو هم گریه اش گرفته بود.

اونها هم از اونجا شیرینی گرفته بودن و رفته بودن خونه باران و شب هم اونجا بودن .

خدا همیشه لطفش رو در ح بنده هاش تمام میکنه . با اومدن باران قصه ما استارت خورد و موقع رفتنش ما شاد و شنگول بودیم . خیلی کمکمون کرد خیلی . حتی با مامان و بابای هلو دوست شد و باهاشون یه مسافرت کوتاه هم رفت

این دختر یه فرشته بود که خدا برای راه انداختن کارای ما فرستاده بودش .

الان هم تو روزهای طولانی کانادا داره روزه میگیره و اینجا رو هم میخونه 🙂 باران عزیزم واقعا ازت ممنونم

این بود خاطرات روز خواستگاری ما . قشنگ ترین و لذت بخش ترین روز روز زندگیه جفتمون

خدایا روزهای قشنگمون رو بیشتر کن 🙂

 

 

عشق هلویی من : ممنون که سیزده سال پا به پای من راه اومدی و تمام این سالها رو مثل یه ملکه باهام رفتار کردی.ممنون که منو به آرزوی خودم که رسیدن به تو بود رسوندی . ممنون که به همه نشون دادی و ثابت کردی که عشق ما پاکه پاکه.

uee580re2houqq8g8hir

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

اولین افطاری با تو

اولین روز ماه رمضان من و جناب همسر بسیار خوب و عالی بود.

دوتایی روزه گرفیم و مهربانم تا ساعت ۵ عصر خواب بود تا مبادا گرسنه بشه . بعد که بیدارش کردم رفت دوش گرفت خوشملانسی کرد واسه من و اومد سر قرار .

ساعت ۷ بود کنار هم نشسته بودیم پیش به سوی تجریش برای خوردن حلیم !

بعد از اینکه کلی تو ترافیک گیر کردیم بعد از اذان رسیدیم تجریش و تو صف حلیم وایستادیم  .

جاتون خالی چه حلیم و آشی بود . به به .واقعا ارزش این همه ترافیک رو داشت .

بعد از افطار کمی بازار تجریش رو دست تو دست هم چهارتایی گشتیم و خوش گذروندیم و کلی خندیدیم تا سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت رستوارن اس اف سی برای خوردن شام .

بعد از کلی گم شدن تو خیابون رسیدیم ! جای همه خالی یه شام توپ خوردیم و حرکت کردیم سمت خونه .

قشنگترین قسمت اون روز این بود که سوار ماشین شدیم و من از شدت خستگی رو پای آقای هلوووو دراز کشیدم .

آخ که واقعا گفتنش چقدر سخته .سخته اون همه حس قشنگ رو بخوای با کلمات وصف کنی

چشمام رو بسته بودم و عشقم رو باتمام وجودم حس میکردم . وقتی انگشتای نرم و پر از عشقش صورتم رو نوازش میکرد .

وقتی چشمام رو باز میکردم و به بهترین آرزوی زندگیم میرسیدم

این بزرگترین آرزوی منه که وقتی چشمام رو باز میکنم چشمای عشقم روبروم خیره بهم باشه .

باد موهای لختش رو تکون میداد و من نمیتونستم جلوی خودمو بگیرمو با دستم با موهاش بازی میکردم .

تو چشمای هم خیره شده بودیم و اون لحظات از دنیا هیچی نمیفهمیدیم . هیچی هیچی هیچی

فقط عشق بودو عشق . فقط لذت داشتن کسی بود که معنی زندگیته . دستاش رو محکم گرفته بودمو همش بوسشون میکردم .

نمیدونم چقدر طول کشید تا عزیزم پیاده شد و رفت سمت خونه ولی همون دقایق اینقدر برام شییرین بود که این چند روز همش چشمامو رو میبندم و به اون شب فکر میکنم

شبی که اگر خدا بخواد میخواد بشه تمام شبهای من .تمام لحظات من میخواد بشه مثل اون لحظه ها شیرین و عاشقونه .

خدای مهربون همه عاشقارو به هم برسون و منو مستر پیچ هم همینطور ! آمین .

.

.

.

کنار تو درگیر آرامشم …

normal_Avazak_ir-C17

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

فید بک به خاطرات گذشته / قسمت دوم

 

دوستان عزیزم سلام . بعد ازظهر روز اول ماه رمضانتون بخیر .

امیدورام ماه خیلی خوب و پر برکتی رو پیش رو داشته باشید و عبادات روز اولتون هم قبول خداوند مهربون 🙂

خب خاطرات اردیبهشت ماه رو کامل نوشتم و الان میریم سراغ خاطرات شیرین و به یاد موندنی ماه خرداد .

 

۷ خرداد :

سالگرد ازدواج خواهر و داماد عزیزمون بود . شام اونجا دعوت بودیم .وقتی مهمونا اومدن سریع با ماشین رفتم یه دسته گل براشون بگیرم و البته کلی تو ترافیک موندم و اذیت شدم . شب به یاد موندنی ایی بود که خیلی خوش گذشت بهمون

 

۸خرداد: 

باران عزیز زحمت کشیدن و منو آقای هلو و خواهرو داماد رو برای ناهار دعوت کردند خونشون . صبح رفتیم یه گل کوچولو برای باران جون گرفتم و حرکت کردیم سمت خونه باران . آریالای هلو زودتر از ما رسیده بودن اونجا چون خونشون نزدیک هم بود .

باران عزیز خیلی زحمت کشیده بود و کلی تدارک دیده بود و چه غذای خوشمزه ایی برامون پخته بود . غذای مورد علاقه همسر بنده . کلی خوش گذروندیم و ظرفها رو من و همسری با هم شستیم .

بعد از ناهار کمی نشستیم صحبت کردیم و بعد اومدیم . از در که اومدیم بیرون دیدیم جلوی در خونشون پارک دارن !

ما هم از خدا خواسته نشستیم رفتیم پارک و یه کمی نشستیم . اونجا هم همسر بنده عکس خواهر زاده ی خوشگلش رو که خارج از ایران زندگی میکنن رو از داخل لپ تاپش به خواهرم نشون دادن و کم کم بارون داشت میگرفت که ما سوار ماشین شدیم و رفتیم دریاچه خلیج فارس .

تا رسیدیم اونجا بارون شدت گرفت و مجبور شدیم یک ربعی رو تو ماشین بشینیم تا بارون بند بیاد . بارون که قطع شد رفتیم قدم زدیم ، عکس انداختیم و دو نفر دو نفر نشستیم به صحبت کردن .

من و همسرم که استرس روز خواستگاری رو داشتیم همش از همین موضوع حرف میزدیم و البته این استرس اینقدر لذت بخش و نا شناخته بود که داشتنش برامون شیرین بود

سوارماشین شدیم و تو راه کلی زدیمو رقصیدیم تو ماشین .

برگشتنی هم شام مهمان آقای هلو بودیم ! کنتاکی ! غذای مورد علاقه من . خیلی چسبید و خیلی خوش گذشت

شب خیلی خوبی بود . شب هم دیر وقت رسیدیم خونه و زودی لالا کردیم که شنبه خواب نمونیم

 

۹ خرداد :

نزدیک های سااعت شش غروب بود که من جلوی آینه داشتم حاضر میشدم بریم خونه عمه جونم چون پسرش از  خارج اومده بود و باید میرفتیم شام اونجا .

همینطوری که داشتم خط چشم میکشیدم مادر آریالای هلو زنگ زد خونمون

داشت بام ادرم صحبت میکرد و قرار خواستگاری آخر هفته رو میزاشت . منم از استرسم طپش قلب گرفتم . نمیدونم چرا یهویی اینطور شدم . فکر کنم عادی بود

خلاصه خط چشمم رو خراب کردم دیگه !

شام رو خونه عمه بودیم . پسر عمه ام اینقدر که ازم تعریف کرد که چه خانومی شدی چقدر قشنگ شدی و .. کلی حال کردم . شب هم دیر وقت برگشتیم و رفتیم خونه مادربزرگ زنداداشم که همون روز فوت کرده بودن .

 

۱۰ خرداد:

سه روز تا روز خواستگاری

 

۱۱ خرداد : 

دو روز تا روز حواستگاری و آخرین شام دوران مجردیمون

بعد از ساعت کاری دو تایی دست به دست هم رفتمی فردوسی و همسر مهربونم کفش زیبای روز خواستگاریش رو خرید .

از اونجا هم چونمن گرسنه بودم رفتیم بیرون شام خوردیم و واقعاااااااا روز خوبی بود . روبروی هم نشسته بودیم و اینقدر عزیزم غذا و سالاد میزاشت دهنم که دخترای پشتی همشون نگاهمون میکردن و این خیلی برام قشنگه

نگاه های اون روزمون ، حرف های اون روزمون حتی حس و حال اون روزمون خیلی فرق داشت . خیلی… همه چی قشنگ تر و عاشقونه تر از قبل شده بود . انگار یه جورایی داشتیم خیلی قشنگ و عاشقونه از دوران مجردیمون خداحافظی میکردیم و دوست داشتیم از تک تک ثانیه هاش استفاده کنیم

خداحافظی از دورانی که بهترین روزای زندگیمون رو رقم زد .

روزهایی که تبدیل شدن به خاطره و تو قلب جفتمون موندگار شدن

خدایا این محبتت رو میشه جبران کرد؟!!!!!

موقع خداحافظی همسری اون سمت مترو من هم این سمت مترو بودیم و چقدر اون نگاهای کشدار آخر که با اومدن مترو قطع شد تو دلم موندگار شدن …

 

۱۲ خرداد :

یکککککککککککک روز تا روز خواستگاری به همراه کلی استرس

مادر و پدر عشقم رسیدن تهران .

 

۱۳ خرداد :

زیباترین، پر حس ترین ، پر استرس ترین، جذاب ترین روز زندگیمون بود .

خاطرات این روز رو تو یک پست جدا باید بزارم .

لطفا بهم بد و بیراه نگید چون این روز برام خیلی با ارزشه . احتمالا امشب میام و با جزئیات تمام مینویسمش 🙂 دوستتون دارم شدید به مدت مدیییییییییید

 

+ امروز افطار با هلوی عزیزم و خواهرو دامادجان میریم بیرون . هورااااااااااااااااااااااااا مطمینم خوش میگذره کنار شما مرد هلویی من 🙂

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

فید بک به خاطرات گذشته / قسمت اول

سلام به دوستان عزیزم . ممنون از اینکه اینجا هم تنهامون نمیزارید . با اینکه فقط پنج نفر از شما ادرس این سایت رو دارید اما مشتاق نوشتن ادامه خاطراتمون هستید

دیروز که رسما فرناز جان میخواست منو کتک بزنه که چرا خاطرات رو نمینویسم !

خاطرات یک ماه قبل از خواستگاری مونده و البته خاطره مهم روز خواستگاری ! که از امروز انشالله شروع به نوشتنشون میکنم .

 

 

اواسط اردیبهشت ماه ۹۴:

نزدیک ساعت دوازده شب بود رو تختم دراز کشیده بودم و نت بوکم رو شکمم داشتم فیلم نگاهم یکردم . یه فیلم ترسناک و هیجان انگیز که یهو موبایلم زنگ خورد!

پریدم نشستم شماره رو نگاه کردم،ناشناس بود . جواب دادم و دیدم یه صدای اروم و نازکی از پشت تلفن اسمم رو صداکرد . گفتم ببخشید شما :

گفت من بارانم!

باران، یکی از دوستان خوب منه که از طریق وبلاگ با من آشنا شد . کانادا زندگی میکنه و یک ماه قبلش به من پیام داد که دارم میرم مکه و از اونجا میام ایران و دوست دارم باهات آشنا شم .

اون شب کلی با هم حرف زدیم . با اینکه اولین بار بود صداش رو میشنیدم ولی خیلی با هم راحت بودیم و کلی به دلم نشست این دختر!

قرار شد من یک روز رو تعیین کنم برای قرار گذاشتن و خداحافظی ردیم و من ادامه فیلمم رو دیدم و خوابیدم . فیلم خیلی خوبی بود اما اسمش الان یادم نیست !

 

۲۴ اردیبهشت ماه  ۹۴ :

توی غرفه نمایشگاه نشسته بودم و منتظر رسیدن باران !

یهو دیدم یکی جلوی در داره شماره میگیره.حدس زدم خودش باشه .ازپشت بغلش کردم و کلی عشقولی شدیم تو بغل هم

کنار هم تو حیاط نمایشگاه کتاب نشستیم و حرف زدیم . من براش یه کادوی ناقابل گرفته بودم که خیلی خوشش اومد و اون هم برای من یه روسری شاد و بهتر بگم جیغ خریده بود! به قول خودش میگفت تو کانادا اینا دستمال گردن حساب میشه!

تو دلم گفتم اصلا نمیتونم بپوشمش اینقدر که جیغه!

بعد از کلی صحبت کردن کم کم حرکت کردیم سمت خونشون تا برسونمش . اونجا بود که به آقای هلو پیام دادم نزدیک خونه شماییم بیا پیشم

آقای هلو کمی با برارن صحبت کرد و با باران خداحافظی کردیم و اون رفت . ما هم نشستیم کلی با هم حرف زدیم و بعد من رفتم خونه . فکر کنم از ساعت ۱۰ هم گذشته بود که رسیدم خونه .

 

 ۲۵ اردیبهشت ماه ۹۴ :

صبح زود من و باران عزیز با هم رفتیم کوه.جای همه دخترا خالی خیلی خوش گذشت و عالی بود .

رفتیم نشستیم زیر تکه سنگی که منو همسری کلی خاطره داریم اونجا . با هم کلی صحبت کردیم و از هم صحبتی باهاش واقعا لذت بردم

با هم ناهار خوردیم .کشک بادمجون با دوغ محلی تو رستوارن ۷چنار.خیلی چسبید جاتون خالی

با هم یه تابلوی نقاشی مشترک خریدیم که عکسش رو اینجا میزارم . خیلی قشنگ بود و ذوق کردیم از خریدش

بعد از کوه رفتیم تجریش خرید و بعد هم رسیدیم خونه .

باران عزیزم یه انگشتر یاقوت بهم هدیه کرد که برام خیلی با ارزشه و الان هم دستمه!

شب که رسیدم خونه با مامان و خواهر و داماد و داداش و زنداداش و ایلیا رفتیم حرم نماز . روسری جیغ باران رو پوشیدم . به حدی بهم اومد که همه بهم میگفتن

همون شب یه خواستگار برام اومد و البته همونجا هم کنسل شد. فقط هم بخاطر این بود که این روسری سرم بود و بهم میومد

البته این روسری خیلی متبرکه . به کعبه و ۱۴ معصوم تبرک شده و به نیت ازدواج من ! بخاطر همینم بود تا پوشیدم یه خانمی اومد و منو از مامان خواستگاری کرد

 

۲۶ اردیبهشت ماه۹۴ :

یه روز عااااااااااااالی و خوب.

من آقای هلو، باران،خواهرم و داماد جان رفتیم حرم برای افطار . خواهرم یه سبد خوراکی آورده بود با زیرانداز که تو حیاط حرم بشینیم

جاتون خالی این آقای هلو و داماد اینقدر شوخی کردن و خندیدن که آبروی منو جلوی باران بردند ( البته شوخی میکنما)

همونجا بود که باران گفت آقای هلو از امروز میشه داداش نداشته من چون خیلی حس خوبی بهش دارم

شب آقای هلو باران رو تا جلوی در خونشون برد چون خیلی دیروقت شده بود .

من همیشه به داشتن هلوی خودم افتخار میکنم .

 

۳۰ اردیبهشت ماه ۹۴ :

اون روز با مامان در مورد آقای هلو صحبت کردم و زمینه رو برای اومدنشون آماده کردم .

یه حس خجالتی داشتم که نگو و نپرس.مامان هم کنجکاو! همش تند تند سوال میپرسید .

 

خاطرات خرداد ماه ، بهترین ماه زندگیمون رو انشالله بعدا میام و مینویسم . باید خیلی دقیق و با آرامش ثبتشون کنم که چیزی از قلم نیوفته .

 

عشق هلویی من : تمام این سالها رو با عطر وجودت برام خاص و زیبا کردی . این روزها عطر تو،بیشتر از همیشه تو تمام لحظاتم پیچیده و منو دیوانه کرده .

 

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.