خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

فید بک به خاطرات گذشته / قسمت اول

سلام به دوستان عزیزم . ممنون از اینکه اینجا هم تنهامون نمیزارید . با اینکه فقط پنج نفر از شما ادرس این سایت رو دارید اما مشتاق نوشتن ادامه خاطراتمون هستید

دیروز که رسما فرناز جان میخواست منو کتک بزنه که چرا خاطرات رو نمینویسم !

خاطرات یک ماه قبل از خواستگاری مونده و البته خاطره مهم روز خواستگاری ! که از امروز انشالله شروع به نوشتنشون میکنم .

 

 

اواسط اردیبهشت ماه ۹۴:

نزدیک ساعت دوازده شب بود رو تختم دراز کشیده بودم و نت بوکم رو شکمم داشتم فیلم نگاهم یکردم . یه فیلم ترسناک و هیجان انگیز که یهو موبایلم زنگ خورد!

پریدم نشستم شماره رو نگاه کردم،ناشناس بود . جواب دادم و دیدم یه صدای اروم و نازکی از پشت تلفن اسمم رو صداکرد . گفتم ببخشید شما :

گفت من بارانم!

باران، یکی از دوستان خوب منه که از طریق وبلاگ با من آشنا شد . کانادا زندگی میکنه و یک ماه قبلش به من پیام داد که دارم میرم مکه و از اونجا میام ایران و دوست دارم باهات آشنا شم .

اون شب کلی با هم حرف زدیم . با اینکه اولین بار بود صداش رو میشنیدم ولی خیلی با هم راحت بودیم و کلی به دلم نشست این دختر!

قرار شد من یک روز رو تعیین کنم برای قرار گذاشتن و خداحافظی ردیم و من ادامه فیلمم رو دیدم و خوابیدم . فیلم خیلی خوبی بود اما اسمش الان یادم نیست !

 

۲۴ اردیبهشت ماه  ۹۴ :

توی غرفه نمایشگاه نشسته بودم و منتظر رسیدن باران !

یهو دیدم یکی جلوی در داره شماره میگیره.حدس زدم خودش باشه .ازپشت بغلش کردم و کلی عشقولی شدیم تو بغل هم

کنار هم تو حیاط نمایشگاه کتاب نشستیم و حرف زدیم . من براش یه کادوی ناقابل گرفته بودم که خیلی خوشش اومد و اون هم برای من یه روسری شاد و بهتر بگم جیغ خریده بود! به قول خودش میگفت تو کانادا اینا دستمال گردن حساب میشه!

تو دلم گفتم اصلا نمیتونم بپوشمش اینقدر که جیغه!

بعد از کلی صحبت کردن کم کم حرکت کردیم سمت خونشون تا برسونمش . اونجا بود که به آقای هلو پیام دادم نزدیک خونه شماییم بیا پیشم

آقای هلو کمی با برارن صحبت کرد و با باران خداحافظی کردیم و اون رفت . ما هم نشستیم کلی با هم حرف زدیم و بعد من رفتم خونه . فکر کنم از ساعت ۱۰ هم گذشته بود که رسیدم خونه .

 

 ۲۵ اردیبهشت ماه ۹۴ :

صبح زود من و باران عزیز با هم رفتیم کوه.جای همه دخترا خالی خیلی خوش گذشت و عالی بود .

رفتیم نشستیم زیر تکه سنگی که منو همسری کلی خاطره داریم اونجا . با هم کلی صحبت کردیم و از هم صحبتی باهاش واقعا لذت بردم

با هم ناهار خوردیم .کشک بادمجون با دوغ محلی تو رستوارن ۷چنار.خیلی چسبید جاتون خالی

با هم یه تابلوی نقاشی مشترک خریدیم که عکسش رو اینجا میزارم . خیلی قشنگ بود و ذوق کردیم از خریدش

بعد از کوه رفتیم تجریش خرید و بعد هم رسیدیم خونه .

باران عزیزم یه انگشتر یاقوت بهم هدیه کرد که برام خیلی با ارزشه و الان هم دستمه!

شب که رسیدم خونه با مامان و خواهر و داماد و داداش و زنداداش و ایلیا رفتیم حرم نماز . روسری جیغ باران رو پوشیدم . به حدی بهم اومد که همه بهم میگفتن

همون شب یه خواستگار برام اومد و البته همونجا هم کنسل شد. فقط هم بخاطر این بود که این روسری سرم بود و بهم میومد

البته این روسری خیلی متبرکه . به کعبه و ۱۴ معصوم تبرک شده و به نیت ازدواج من ! بخاطر همینم بود تا پوشیدم یه خانمی اومد و منو از مامان خواستگاری کرد

 

۲۶ اردیبهشت ماه۹۴ :

یه روز عااااااااااااالی و خوب.

من آقای هلو، باران،خواهرم و داماد جان رفتیم حرم برای افطار . خواهرم یه سبد خوراکی آورده بود با زیرانداز که تو حیاط حرم بشینیم

جاتون خالی این آقای هلو و داماد اینقدر شوخی کردن و خندیدن که آبروی منو جلوی باران بردند ( البته شوخی میکنما)

همونجا بود که باران گفت آقای هلو از امروز میشه داداش نداشته من چون خیلی حس خوبی بهش دارم

شب آقای هلو باران رو تا جلوی در خونشون برد چون خیلی دیروقت شده بود .

من همیشه به داشتن هلوی خودم افتخار میکنم .

 

۳۰ اردیبهشت ماه ۹۴ :

اون روز با مامان در مورد آقای هلو صحبت کردم و زمینه رو برای اومدنشون آماده کردم .

یه حس خجالتی داشتم که نگو و نپرس.مامان هم کنجکاو! همش تند تند سوال میپرسید .

 

خاطرات خرداد ماه ، بهترین ماه زندگیمون رو انشالله بعدا میام و مینویسم . باید خیلی دقیق و با آرامش ثبتشون کنم که چیزی از قلم نیوفته .

 

عشق هلویی من : تمام این سالها رو با عطر وجودت برام خاص و زیبا کردی . این روزها عطر تو،بیشتر از همیشه تو تمام لحظاتم پیچیده و منو دیوانه کرده .

 

 

  • شادی

    باران جونم اگه دیگه اون روسری رو نمیخوای بدش به من شاید فرجی شد:))
    آقای هلو هم که اومد خواستگاری دیگه بدردت نمیخوره 🙂

  • آقای هلو

    واااااااااااااااااای ! چقدر معرکه نوشتی عزیز دلم ! تمام لحظاتش واسم زنده شد . مرسی که اینقدر با دقت و با جزئیات همه خاطره های خوبمون رو ثبت میکنی . واقعا ممنونم ازت .

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.