خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

فید بک به خاطرات گذشته / قسمت دوم

 

دوستان عزیزم سلام . بعد ازظهر روز اول ماه رمضانتون بخیر .

امیدورام ماه خیلی خوب و پر برکتی رو پیش رو داشته باشید و عبادات روز اولتون هم قبول خداوند مهربون 🙂

خب خاطرات اردیبهشت ماه رو کامل نوشتم و الان میریم سراغ خاطرات شیرین و به یاد موندنی ماه خرداد .

 

۷ خرداد :

سالگرد ازدواج خواهر و داماد عزیزمون بود . شام اونجا دعوت بودیم .وقتی مهمونا اومدن سریع با ماشین رفتم یه دسته گل براشون بگیرم و البته کلی تو ترافیک موندم و اذیت شدم . شب به یاد موندنی ایی بود که خیلی خوش گذشت بهمون

 

۸خرداد: 

باران عزیز زحمت کشیدن و منو آقای هلو و خواهرو داماد رو برای ناهار دعوت کردند خونشون . صبح رفتیم یه گل کوچولو برای باران جون گرفتم و حرکت کردیم سمت خونه باران . آریالای هلو زودتر از ما رسیده بودن اونجا چون خونشون نزدیک هم بود .

باران عزیز خیلی زحمت کشیده بود و کلی تدارک دیده بود و چه غذای خوشمزه ایی برامون پخته بود . غذای مورد علاقه همسر بنده . کلی خوش گذروندیم و ظرفها رو من و همسری با هم شستیم .

بعد از ناهار کمی نشستیم صحبت کردیم و بعد اومدیم . از در که اومدیم بیرون دیدیم جلوی در خونشون پارک دارن !

ما هم از خدا خواسته نشستیم رفتیم پارک و یه کمی نشستیم . اونجا هم همسر بنده عکس خواهر زاده ی خوشگلش رو که خارج از ایران زندگی میکنن رو از داخل لپ تاپش به خواهرم نشون دادن و کم کم بارون داشت میگرفت که ما سوار ماشین شدیم و رفتیم دریاچه خلیج فارس .

تا رسیدیم اونجا بارون شدت گرفت و مجبور شدیم یک ربعی رو تو ماشین بشینیم تا بارون بند بیاد . بارون که قطع شد رفتیم قدم زدیم ، عکس انداختیم و دو نفر دو نفر نشستیم به صحبت کردن .

من و همسرم که استرس روز خواستگاری رو داشتیم همش از همین موضوع حرف میزدیم و البته این استرس اینقدر لذت بخش و نا شناخته بود که داشتنش برامون شیرین بود

سوارماشین شدیم و تو راه کلی زدیمو رقصیدیم تو ماشین .

برگشتنی هم شام مهمان آقای هلو بودیم ! کنتاکی ! غذای مورد علاقه من . خیلی چسبید و خیلی خوش گذشت

شب خیلی خوبی بود . شب هم دیر وقت رسیدیم خونه و زودی لالا کردیم که شنبه خواب نمونیم

 

۹ خرداد :

نزدیک های سااعت شش غروب بود که من جلوی آینه داشتم حاضر میشدم بریم خونه عمه جونم چون پسرش از  خارج اومده بود و باید میرفتیم شام اونجا .

همینطوری که داشتم خط چشم میکشیدم مادر آریالای هلو زنگ زد خونمون

داشت بام ادرم صحبت میکرد و قرار خواستگاری آخر هفته رو میزاشت . منم از استرسم طپش قلب گرفتم . نمیدونم چرا یهویی اینطور شدم . فکر کنم عادی بود

خلاصه خط چشمم رو خراب کردم دیگه !

شام رو خونه عمه بودیم . پسر عمه ام اینقدر که ازم تعریف کرد که چه خانومی شدی چقدر قشنگ شدی و .. کلی حال کردم . شب هم دیر وقت برگشتیم و رفتیم خونه مادربزرگ زنداداشم که همون روز فوت کرده بودن .

 

۱۰ خرداد:

سه روز تا روز خواستگاری

 

۱۱ خرداد : 

دو روز تا روز حواستگاری و آخرین شام دوران مجردیمون

بعد از ساعت کاری دو تایی دست به دست هم رفتمی فردوسی و همسر مهربونم کفش زیبای روز خواستگاریش رو خرید .

از اونجا هم چونمن گرسنه بودم رفتیم بیرون شام خوردیم و واقعاااااااا روز خوبی بود . روبروی هم نشسته بودیم و اینقدر عزیزم غذا و سالاد میزاشت دهنم که دخترای پشتی همشون نگاهمون میکردن و این خیلی برام قشنگه

نگاه های اون روزمون ، حرف های اون روزمون حتی حس و حال اون روزمون خیلی فرق داشت . خیلی… همه چی قشنگ تر و عاشقونه تر از قبل شده بود . انگار یه جورایی داشتیم خیلی قشنگ و عاشقونه از دوران مجردیمون خداحافظی میکردیم و دوست داشتیم از تک تک ثانیه هاش استفاده کنیم

خداحافظی از دورانی که بهترین روزای زندگیمون رو رقم زد .

روزهایی که تبدیل شدن به خاطره و تو قلب جفتمون موندگار شدن

خدایا این محبتت رو میشه جبران کرد؟!!!!!

موقع خداحافظی همسری اون سمت مترو من هم این سمت مترو بودیم و چقدر اون نگاهای کشدار آخر که با اومدن مترو قطع شد تو دلم موندگار شدن …

 

۱۲ خرداد :

یکککککککککککک روز تا روز خواستگاری به همراه کلی استرس

مادر و پدر عشقم رسیدن تهران .

 

۱۳ خرداد :

زیباترین، پر حس ترین ، پر استرس ترین، جذاب ترین روز زندگیمون بود .

خاطرات این روز رو تو یک پست جدا باید بزارم .

لطفا بهم بد و بیراه نگید چون این روز برام خیلی با ارزشه . احتمالا امشب میام و با جزئیات تمام مینویسمش 🙂 دوستتون دارم شدید به مدت مدیییییییییید

 

+ امروز افطار با هلوی عزیزم و خواهرو دامادجان میریم بیرون . هورااااااااااااااااااااااااا مطمینم خوش میگذره کنار شما مرد هلویی من 🙂

 

  • باران

    سلام واییی اون شبی من تنها حرم رفته بودم و تنها برگشته بودم کجا بودی واییی خداااا :(((( کلی ترسیدم دیگه بدون اقام جای نمیرم ساعت ۱ خونه رسیدم اون شب اقای هلو و خانم لیمو کجا بود ولی مرسی برای اون شبهای بعدش منو رسونید چون دوباره تنها منو اقامون طلاق می داد 😀

    • آقای هلو

      خبر نداشتم عزیزم ! وگرنه که نمیذاشتم تنها بیای !

  • آقای هلو

    واااااااااای چه روزی بود روز خواستگاری ! یه حس ناب همراه با دنیایی استرس ! بی صبرانه منتظر پست مخصوص اون روزم !

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.