خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

تمامی عناوین برایتیر ۴, ۱۳۹۴

لینک مستقیم:

خاطرات روز زیبای خواستگاری

45

سلام دوستان گل و گلاب . طاعات قبول انشالله 🙂 مارو از دعای خیرتون بی نصیب نکنید و ویژه دعامون کنید

امروز پنجشنبه ست و منو همسر گلم آقای هلو تعطیلیم . یه کم خوابیدم تا سرحال شم و بیام خاطرات مهم ترین و پر استرس ترین روز زندگیمون رو ثبت کنم .

همیشه اتفاقات زندگیم رو توی تقویم مربوط به همون سال عنوان وار مینویسم . اینقدر اون روزها برام بذت بخش بود که باید قشنگ تر از همیشه اونجا ثبتشون میکردم .

با خودکار صورتی خوشگلم از سه روز قبلش برای خودم روز شمار گذاشته بود و روز موعود یعنی ۴ شنبه ۱۳ خرداد نیمه شعبان رو یه علامت سوال بزرگ کشیده بودم . ( شاید عکس اون روز تقویمم رو براتون بزارم )

یکشنبه رو نوشته بودم: سه روز تا تو   دوشنبه رو نوشته بودم : دو روز تا تو و سه شنبه رو نوشته بودم یک روز تا تو  و چهارشنبه هم یک علامت سوال بزرگ و البته ۵ شنبه و جمعه هم علامت سوال بودن!

اون هفته همش به این فکر میکردم که چی بپوشم !!!! خیلی سوال مهمی بود .

من و خانواده دوست داشتیم یه لیاس پوشیده بدون چادر بپوشم ولی چندین سال قبل هلو جان گفته بود که دوست داره روز خواستگاری چادر بپوشم . من هم با خودم گفتم امروز روز ما دوتاست و دوست دارم چیزی رو بپوشم که اون دوست داره .یه چادر خوشگل حریر نازک صورتی ملایم رو انتخاب کردم . و تقریبا میدونستم که چی میخوام بپوشم .

چهارشنبه رسید …

از استرس و ذوقی که داشتم نزدیک هشت صبح بیدار شدم . همه خواب بودن و من کلی سرو صدا راه انداختم تا بیدارشون کنم . با خودم میگفتم روز به این مهمی نباید خوابید که !

خلاصه مامان بیدار شد صبحانه خوردیم یه کم خونه رو مرتب کردیم و باز هم کلی وقت اضافه آوردم .

شال کرم رنگی که انتخاب کرده بودم و مخصوص روز خواستگاری خریده بودم اتو کردم . همش جلوی آینه بودم . ظهر شده بود نمازم رو خوندم وکلی دعا کردم .

بعدش با باران کلی تلفنی حرف زدم . انگار خدا باران رو برای این روزهامون فرستاده بود. یه حرف هایی زد که من پر شدم از استرس و ترس . گوشی رو که قطع کردم به قدری گریه کردم که تمام صورتم خیس بود و از اینکه مامان بفهمه شالم رو انداختم رو سرم و قرآن رو گذاشتم جلوم که فکر کنن دارم دعا میخونم و نیان پیشم تا چشمای قرمزم رو ببینن

همه وجود پر شده بود از ناراحتی … قرآنی که چندین سال پیش عشقم برام آورده بود رو باز کردم و خوندم و با خدا کلی حرف زدم .

گفتم خدایا من با تو عهد کرده بودم و تو خودت موافقت کردی که اینا بیان . پس خودت همه چی رو درست کن .

چند ساعت سختی رو گذروندم و چیزی نبود تا باهاش آروم شم . دفترم رو باز کردم و فقط نوشتم . برای خدا . برای چند روز بعدم . ( برای شما هم اون متن رو میزارم که ببینید چدر توش استرسه)

ساعت سه شده بود و تا سه ساعت دیگه میومدن. عشقم خیلی کم پیام میداد . من هم زیاد پیام نمیدادم

رفتم سر کشو ، و نیم ستی رو که اولین هدیه عشقم بعد از اون قرآن بود رو درآوردم ( عکسش رو هم میزارم ) و با تمام وجودم لمسش کردم و انداختمش .

جلوی موهام رو اتو کشیدم و لباسهایی که چیده بودم رو صندلی ( عکساش رو هم میزارم ) رو پوشیدم . کمی هم آرایش کردم چون نمیخواستم چهره ام رو با آرایش زیاد ببینن و بعدا بگن عروس با آرایش خوشگل بود.

خواهرمو زنداداشم که حاضر شده بودن اومدن خونمون و کم کم همه جمع شدن . منم همش با شالم ور میرفتم و درستش میکردم .

گوشیم رو از دسترس خارج کردم و رکوردرش رو فعال کردم و گذاشتم بالای بوفه. دوست داشتم تمام لحظات رو ثبت کنم . دوست داشتم از تک تک ثانیه ها لذت ببرم

روزی رو میگذروندم که سالیان سال منتظرش بودم و دوست داشتم لذت ببرمش .

زنگ در رو زدن و من رفتم تو اتاق.

تا قبل از اینکه بیان بالا اصلا باورم نمیشد که عشقم داره میاد خونمون . وقتی سروصدای سلام و حال احوال رو شنیدم پشت در اتاق میخکوب شدم .یهو چنان استرسی سراغم اومد که نتونستم حرکت کنم

نمیدونم چقدر گذشت ولی میدونستم دیر شده و باید برم تو اتاق . یهو ایلیا اومد تو اتقا و گفت عمه چرااااا نمیای ؟!!! منم گفتم بدو برو بیرون بدووووو

بعد زنداداشم اومد و گفت چرا نمیای ؟ گفتم میام الان .

شالم رو مرتب کردم چادرم رو سرم کردم  و از اتاق رفتم بیرون

سلام دادم ولی ماشالله همه اینقدر سرگرم حرف بودن صدامو نشنیدن !!!! دوباره سلام دادم بازم کسی نشنید D:  خلاصه سومین بار کمی آرومتر شدن سلام دادم و با مادر آقای هلو روبوسی کردم و با آقایون هم سلام و احوال پرسی و بعد تعارف کردم که بنشینن . موقع نشستن آقای هلو یه نگاه کشدار عشق آلودی بهم کرد که دلم هری ریخت .

مامانم سریع گفت بشین پیش مادر آقا داماد! منم حرصم گرفت . آخه خیلی نزدیک نشسته بودم و البته دامادجانم رو راحت میتونستم ببینم ولی خیلی معذب بود و بعد از چند دقیقه به یه بهونه ایی جام رو تغییر دادم و نشستم روبروی مادر هلو .

حرف زدن ها شروع شد و خداروشکر جو خیلی گرم و شادی بود و همونجا بود من که عاشق بابای آقای هلو بودم همیشه کلی باباش رو نگاه کردم و چقدر به دلم نشست … احساس کردم مثل بابای خودمه و واقعادوستش دارم .

یه سبد گل خیلی خوشگل برام آورده بودن که بوی خوبش تمام خونه رو پر کرده بود 🙂 قشنگ ترین گلی بود که آقای هلو تا حالا برام آورده بود

بعد از یک ساعت که صحبت کردن قرار شد منو آقای هلو بریم تو اتاق صحبت کنیم . قبل از رفتن مامان آقای هلو یه چیزی تو گوش هلو گفت که برام جالب بود که چی گفت !!! البته بعدا از هلو پرسیدم و کلی خندیدیم !

رفتیم تو اتاق .

هلو به قدری استرس داشت که حتی نمیتونست با من راحت باشه . کمی بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم . روبروی هم نشستیم و اونجا آقای هلو دستامو گرفت و بوسید . البته بعدا پیشونیم هم بوسید .

یه کم صحبت کردیم و خندیدیم و واقعا حرفی برای گفتن نداشتیم . کنار هم نشستیم و هم رو بغل کردیم .

هلوی من اون روز چهرش خیلی قشنگ و جذاب شده بود . مثل یه مرد که بشه بهش تکیه کرد با وقار لباس پوشیده بود و متین مقل همیشه رفتار میکرد .

اون روز بیشتر از سیزده سال قبل دوستش داشتم و عاشقش بودم .

فکر میکردم خیلی کم تو اتاق موندیم ولی بعدا بهمون گفتن که نیم ساعت تو اتاق بودیم !

بعد که از اتاق اومدیم بیرون شیرینی رو آوردن و خوردیم . البته من نخوردم .

یه کم نشستن و بعد رفتن .

وقتی رفتن بابا اومد بهم گفت دخترم این شیرینی رو بخورم یا نه ؟

منم گفتم بخور 🙂

بعد بابایی گفت نظر من مثبته خیلی خانواده خوبی بودن و خداروشکر همه گفتن خیلی پسر خوبی بود و حتی زنداداش ایراد گیرم چنان خوشش اومده بود که پیشنهاد داد  همه با هم بریم مشهد خونه آقای داماد .

بعد از اونها نشستیم و کلی صحبت کردیم و همه خدارو شکر خوشحال و راضی بودن و من سریع دفترم رو باز کردم نوشتم :

عالی بود خدایا شکررررررررت

سریع به باران زنگ زدم چون قسم داده بود زود بهش زنگ بزنم . اینقدر خوشحال بود که گریه اش گرفته بود .

قبل از اینکه با من صحبت کنه به داماد و مامان و باباشون زنگ زده بود و تبریک گفته بود و پیش هلو هم گریه اش گرفته بود.

اونها هم از اونجا شیرینی گرفته بودن و رفته بودن خونه باران و شب هم اونجا بودن .

خدا همیشه لطفش رو در ح بنده هاش تمام میکنه . با اومدن باران قصه ما استارت خورد و موقع رفتنش ما شاد و شنگول بودیم . خیلی کمکمون کرد خیلی . حتی با مامان و بابای هلو دوست شد و باهاشون یه مسافرت کوتاه هم رفت

این دختر یه فرشته بود که خدا برای راه انداختن کارای ما فرستاده بودش .

الان هم تو روزهای طولانی کانادا داره روزه میگیره و اینجا رو هم میخونه 🙂 باران عزیزم واقعا ازت ممنونم

این بود خاطرات روز خواستگاری ما . قشنگ ترین و لذت بخش ترین روز روز زندگیه جفتمون

خدایا روزهای قشنگمون رو بیشتر کن 🙂

 

 

عشق هلویی من : ممنون که سیزده سال پا به پای من راه اومدی و تمام این سالها رو مثل یه ملکه باهام رفتار کردی.ممنون که منو به آرزوی خودم که رسیدن به تو بود رسوندی . ممنون که به همه نشون دادی و ثابت کردی که عشق ما پاکه پاکه.

uee580re2houqq8g8hir

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.