خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

روزهای بد

از اونجایی که اینجا خونه خاطرات ماست و باید همه چیز رو ثبت کنیم حتی خاطرات بد رو ، اومدم خاطرات این چند روز رو بنویسم

دوشنبه نمیتونم بگم یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود باید بگم سخت ترین و بدترین روز زندگیم بود

این روزها اینقدر همه چیز خوب بود و اینقدر تو آسمونا سیر میکردم که اصلا یک لحظه هم به اتفاقات بد فکر نمیکردم

دوشنبه که با آقای هلو رفتم تا راه آهن که بدرقه اش کنم برای مشهد یه اتفاقی افتاد که برای چند دقیقه منو مات خودش کرد

چند دقیقه ایی که ضربان قلبم رو با گوشام میشنیدم و مطیمنم اون موقع ضربان قبلم بالای دویست بود

صحنه ایی رو دیدم که برای چند دقیقه حتی توان حرکت کردن رو نداشتم …

خودم رو با هر زحمتی که بود پیش هلو رسوندم و بعد سریع رفتم تو ماشین بابا نشستم و فقط گفتم بروووو

حتی نتونستم تو چشمای هلو نگاه کنم و خداحافظی کنم

اینقدر حالم ریخته بود به هم که گوشیم افتاده بود از پام رو زمین و من نفهمیده بودم و بعدا تو ماشین متوجه شدم که بابا برگشت و آوردش برام

الان که دارم مینویسم بازم قلبم مثل اون موقع داره تند تند میزنه و حالم بد شده .فقط به این فکر میکنم چطوری تونستم اون موقع خودم رو کنترل کنم …

به هلو گفتم همه چی رو فراموش میکنم

با هم حرف زدیم

همه چی خوب شد

ولی اعتراف میکنم این چند روز تا همین الان لحظه ایی نبوده که بهش فکر نکنم

لحظه ایی نبوده که گریه نکنم

حتی همین الان که پیش همکارم اشکام داره همینطوری داره میاد پایین

خیلی سخت بود خیلی

*بعدا مینویسم حالم خوب نیس

 

 

  • سحر*

    آیا چی دیددددی مگه باران ؟ 😐

  • شادی

    سلام عزیزم
    نبینم حالت خوب نباشه چی شده باران جان؟نگرانت شدم عزیزم، انشاءالله که اتفاق بدی نیفتاده باشه

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.