خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

سفر به مشهد و حواشی اون

سلام به همه . امیدوارم هرجا که هستین شاد باشین .
روز ۳ شنبه عصر من طبق برنامه ای که داشتم اومدم مشهد . همونطور که توی پست قبلی خانومی نوشت ، یه سری اتفاقات خیلی بد افتاد که یه جورایی همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد . چیزی که بعید میدونم لکه اون از زندگیمون پاک بشه …
اون شب توی قطار چون خیلی اعصابم خورد بود ، حواسم به خودم نبود و بدجوری سرما خوردم . صبح زود رسیدم خونه . همه خواب بودن . منم خیلی بدنم کوفته بود و یه راست رفتم خوابیدم . تا حدودا ساعت ۱۰ که خانومی زنگ زد و منم بیدار شدم . اولش با مامان و بابا صحبت کرد و بعدش با من .
ظهرش دوستم یه ساعتی اومد دنبالم و با هم رفتیم کمی چرخیدیم و صحبت کردیم تا عصر . چون احتمالا ۴ شنبه و ۵ شنبه یه جلسه داشتیم ، قرار شد همون شب من با دوستم بریم کوه . واسه اون برنامه کلی وسیله آورده بودم . عصر اون روز رفتیم کلی خرید کردیم و شب ساعت ۸ رفتم سر قرار و حدودا ساعت ۱۱ رسیدیم اول روستا .
قدم میزدیم و حرف میزدیم و نگاهمون تو آسمون بود . اون شب به خاطر اینکه ماه توی آسمون نبود پر بود از ستاره . داشتم به خانومی فکر میکردم و قدم میزدم . این چند وقت موعد بارش شهاب برساوشی بود و چون هیچ نور شهر و ابری توی آسمون نبود ، تقریبا هر ۳۰ ثانیه یه شهاب رد میشد . با دوستم اون شب در مورد همه چی صحبت میکردیم . از حیات فرازمینی گرفته تا کروموزوم !!! یادمه وقتی از یه قسمت جاده رد میشدیم ، یه صدای عجیبی شبیه نفس کشیدن یه موجود از کنار دستمون توی جنگل شنیدیم . با اینکه دوتاییمون وسیله دفاعی داشتیم ، ولی باید اعتراف کنم اون صدای عجیب ما رو خیلی ترسوند .
قرار بود بریم توی یه کلبه ای که چندین سال پیش میدونستم اونجا هست و چون چادر نداشتیم میخواستیم حتما شب رو اونجا بخوابیم تا مشکلی پیش نیاد .
خیلی راه بود ، ساعت حدود ۲ شب رسیدیم اونجا و متاسفانه دیدیم اونجا رو ساختن و واسش در گذاشتن و یه قفل هم به اون زدن .
حالمون گرفته شد . توی خونه که نمیشد بریم ، پشت در اونجا نشستیم و یه اجاق درست کردیم و چای درست کردیم . ۲ تا لیوان چای خوردیم و داشتیم کم کم جوجه هایی که گرفته بودیم رو واسه سرخ کردن آماده میکردیم که همون صدای عجیب دوباره از نزدیک جایی که بودیم شنیدیم . یه مشعل درست کردم و توی جنگل رو با دقت نگاه کردم . اولش چیزی ندیدم . به دوستم گفتم سریع جوجه ها رو سرخ کنه و بزنیم بر بدن تا ببینیم چی پیش میاد .
هنوز اولین سیخ رو نخورده بودیم که از لای بوته ها برق زدن چشم یه چیزی رو دیدیم . واقعا ترسناک بود . مطمئن بودم سگ نیست ، گراز هم نمیتونست باشه ، چون گراز وقتی توی اون شیب راه میره کلی سر و صدا میکنه . گفتم یا گرگ هست ، یا یه چیز خیلی بدتر .
به دوستم گفتم ریسک نمیکنیم . چون سرپناه درستی نداریم اینجا بودن ما اشتباهه . سریع وسایل رو جمع کنیم و بزنیم بریم تو جان پناه . وسایل رو با سرعت نور جمع کردیم و یه مشعل درست کردیم و با سرعت برگشتیم .
توی مسیر اونقدر ترسیده بودیم که حد نداشت . همون اول جلوی راهمون ۲ تا گراز دیدیم . ولی خوشبختانه از شعله آتیش ترسیدن و فرار کردن . ما هم با سرعت بیشتر برگشتیم و بعد از ۲ ساعت رسیدیم توی جان پناه . نمیتونین تصور کنین چقدر خیالمون راحت شد ! اونقدر خسته بودیم که وقتی رفتیم تو کیسه خواب درجا خوابمون برد . فکر کنین ساعت ۴ صبح خوابیدیم تا ۱۰ . ساعت ۱۰ بیدار شدیم و با کمی خنده و شوخی صبحونه خوردیم و کم کم برگشتیم . ساعت حدود ۴ عصر رسیدیم خونه . قبلش به محض اینکه آنتن موبایل برگشت دیدم خانومی بهم زنگ زد . مشخص بود که از صبخ داشته بهم زنگ میزده و نگران بوده . قربونش برم من . بی نهایت خسته بودیم و من که درجا پریدم تو جکوزی و یه ساعتی خوابیدم . بدنم نرم شد و بعدش با سورپرایز مامانم واسه ناهار که کشک بادمجون بود ناهار رو زدم به بدن .
اون روز خیلی خسته بودم و چون شب قبلش هم خیلی هوا سرد بود ، سرما خوردگیم بدتر شد . قرص و دارو و میخوردم و گیج میشدم و خوابم میبرد .
خلاصه اون برنامه هم تموم شد . من هم جمعه عصر برمیگردم تهران .
۱ شنبه هم داداشم میاد تهران و تقریبا میخواد واسه همیشه تهران بمونه و کار کنه . حالا ببینم میتونه و طاقت میاره یا نه .
الانم خانومی گلم بهم زنگ زد و کلی با هم عشقولانگی حرف زدیم و کلی ذوق کردیم و خوشحال شدم . زودتر دوس دارم برگردم تهران پیش خانومی .
حس خوبیه که ببینی خانومیت زنگ میزنه خونه ، با مامان و بابا صحبت میکنه ، مامان و بابا کلی خوشحال میشن ، هر چند ساعت صحبت عروس خانوم میشه و کلا جو خیلی خوبی ساخته شده .
اینکه دیگه ترسی نداری ، مخفی کاری نداری ، هر بار بهت زنگ میزنه ، مامان و بابا میدونن کی بوده که رفتم توی اتاق و یه عالمه خندیدم و بعدش اومدم بیرون ! تازه میگن سلام برسون !
خیلی خوبه ، خیییییییییلی …

  • نرگس

    سلام…خوبین؟؟
    چه ترسناک بود رفتن به کوه!!من که هیجانی شدم…
    ان شاالله همیشه کنار هم شاد باشید و اتفاقای بد از زندگیتون دور باشه…

    • آقای هلو

      ترس رو توی اون ۲ ساعت دویدن باید میدیدین !!!
      واقعا وحشتناک بود !
      ممنونم ، ایشالله اتفاق های بد از زندگی همه دور باشه 🙂

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.