خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

تمامی عناوین برایمهر, ۱۳۹۴

لینک مستقیم:

اولین عیدی

4

سلام دوستان عزیزم

تقریبا یک هفته ایی میشه که سایتمون رو به روز نکردم . باور کنید هر روز میخواستم بیام و بنویسم اما واقعا این روزا حالم زیاد جالب نیست و دست و دلم به نوشتن نمیره

الان هم اومدم فقط بنویسم که خاطرات این روزها فراموش نشه

چهارشنبه خانواده آقای هلو اومدن تهران تا برای پنجشنبه خونه ما باشن و عیدی بیارن برامون .

ما چند روز قبلش رفته بودیم خرید و وسایل عیدی رو با همدیگه خریده بودیم .

پنجشنبه صبح من زودی از خواب بیدار شدم تا به مامان کمک کنم . ولی اینقدر خوابالو بودم همش ولو میشدم اینور اونور و میخوابیدم

ساعت دو تازه رفتم دوش گرفتم و اومدم حاضر شدم تا همسری جونم برسه .

تقریبا ساعت ۵ بود که اومدن . وقتی مامان و بابای هلو رو دیدم فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شده بود .

یه دسته گل خوشگل و یه جعبه شیرینی و کادوها رو آورده بودن .

به یه بهونه ایی من و مامان هلو رفتیم تو اتاق و اونجا مامانش گفت اینقدر دلم تنگ شده که حد نداره بزار چند تا ماچ محکمت کنم دلم آروم شه 🙂 و کلی بوسم کرد . واقعا مامان و بابای عشقم مهربونن و خیلی دوستشون دارم

بخاطر یک روز این همه راه رو اومده بودن تهران تا روز عید خونه ما باشن . امیدوارم بتونم خوبی هاشون رو جبران کنم 🙂

کلی با همدیگه عکس انداختیم و قبل شام هم کادو ها رو باز کردیم  و چقدر همه از وسایلمون خوششون اومده بود .

مامان و بابای عشقم زحمت کشیده بودن یه النگو برام خریده بودن که خیلی هم خوشگل بود .

بعد از دیدن کادوها شام خوردیم جای همه خالی . بعد از شام هم شیرینی که همسرم زحمتش رو کشیده بود خوردیم و یه کم صحبت کردیم و آخر شب بود که دیگه رفتن.

اولین عید دوران متاهلیمون به بهترین نحو برگزار شد و خیلی به همه خوش گذشت .

فردا بعد از ظهر هم خانواده هلو برگشتن مشهد و اولین عید ما اینطوری تموم شد.

خدارو بخاطر همه ی این روزای خوب شکر میکنم

فردا هم با همسر مهربونم خونه خواهرم دعوتیم . مطمین یه شب خیلی خوبی رو در کنار هم میگذرونیم  ぬこ のデコメ絵文字

mtl688vjf8a6ombkgusm

  • آقای هلو

    حظ میکنم وقتی میبینم این روزهای خوب رو داریم اینجوری میگذرونیم . واقعا خوبه ، آروم و پر از انرژی .
    بهتر از اون حمایت های خوب خانواده هامون هست که چقدر خوب حس و حال ما رو درک میکنن و بهمون انرژی میدن .
    مرسی عشقم که اینقدر قشنگ نوشتی :-*

  • خانم لیمو

    اره عزیزم واقعا عالیه .
    خواهش میکنم من قشنگ نینویسم . خاطراتمون قشنگه آقاااااااااااا 🙂

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

40

سلام دوستان گل و گلاب

خاطرات روزهای عقدمون تموم شد .و از امروز به بعد انشالله روزمره نویسی رو شروع میکنیم مثل چندین سال قبل .

هفته ایی که گذشت حسابی کمبود خواب و استراحت داشتم . هر روز که از اداره می رسیدم خونه میرفتیم بیرون برای خرید و ….

شنبه که رفتیم فیلم حضرت محمد رو دیدیم جاتون خالی . یه روزی هم رفتیم برای خرید جهیزیه . دیگه باید کم کم شروع میکردیم برای خرید .

بقیه روزها هم مثل همیشه بود خدارو شکر خوب

پنج شنبه هم خونه داداش بزرگم پاگشا دعوت بودیم و واقعا خوش گذشت بهمون.

عشق مهربونم ساعت چهار ونیم بود که رسید خونمون . با هم بودیم و مثل هر بار از کنار هم بودن لذت بردیم . عصر رفتیم خونه پدر داماد جان برای عیادت .

شب هم خونه داداشم بودیم

.

.

.

میبینید زندگی خیلی سادست . برای گفتن اتفاقات واقعا یک دقیقه هم زمان نمیبره . ولی وقتی میخوای حست رو بگی داغون میشی رسما !

مثلا حس دیشب من از ساعت ۱۲ شب تا ۳ صبح ! واقعا اگه بخوام ریز به ریز بیانش کنم میشه یه کتاب !
پر بودم از دلتنگی، لذت و عشق . فیلم میدیدم به ظاهر ولی دلم جای دیگه بود و با خودم میگفتم تو این ۱۳ سال هیچ وقت اینطوری دلتنگ جانانم نبودم

فیلم رو پلی میکردم و چند دقیقه بعد STOP

آروم و قرار نداشتم … و تمام وجودم پر بود از خواستن . انگار وقتی به هم نرسیده بودیم راحت تر میتونستم تحمل کنم نبودش رو ولی الان عذاب آوره …

امیدوارم زودتر روزی برسه که مجبور به خداحافظی با عشق مهربانم نباشم 🙂

.

.

.

 

+بچه ها برای یه موضوعی ازتون میخوام دعامون کنید . برای خودم و همسرم نیست برای یکی از عزیزانم که چند ماهی رو  قراره پیشمون نباشه و نگرانشیم . مطمینم دلهاتون اینقدر زلاله که هر کلامی ازش بیرون بیاد میشه یه شاپرک و مستقیم میره تو گوش خدا نجوا میشه

+امروز سرما خوردم و تبدیل شدم به یه هیولا که هرچی میخورم سیر نمیشم . الان اینقدر ضعف دارم که تو این ساعت مامان برام غذا درست کرده . برم بخورم و بعد بیام جواب کامنت یاسمین جان رو بدم :*

دوستتون دارم شدید

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

بین النوشته !

سلام ، احوالات چطوره ؟ ببخشید بین نوشته های همسری اومدم و یه پارازیت انداختم ! ولی لازم بود اعلام حیات کنم و بیام و منم یکمی از حس و حالم بنویسم .
توی این مدت که برنامه هامون رو واسه مراسم داشتیم فیکس میکردیم ، تا وقتی که توی راه برگشتن به تهران بودیم پر بودم از استرس . البته این مدل استرس خیلی فرق داره با قبلی ها . کلا یه مدل دیگه اس .
ولی نمیتونین تصور کنین حس این روزهامون چقدر باحال و جالبه ! به شخصه فکر نمیکردم اینقدر حس و حالم متفاوت باشه و اینقدر شدید دلتنگ خانوم لیمو باشم .
از اون بهتر حس خوبیه که خانواده هامون مخصوصا پدرم بهمون میدن . وقتی تلاش پدرم رو میبینم برای هر چه بهتر برگزار کردن مهمونی ، وقتی میبینم از من نگران تره ، اما اصلا به روی خودش نمیاره ، وقتی میبینم با عروس گلش صحبت میکنه و از نگرانی هاش میگه و هزارتا مهربونی دیگه کلا لذت میبرم و دوست دارم زودتر نتیجه این همه زحمت رو نشونشون بدم .
هرچند وقتی دیشب خانوم لیمو میگفت با بابا صحبت کرده و بعدش بهم گفت بابات چقدر نازه ! من کلی به داشتن بابام افتخار کردم .
از زحمت های مامانم از چند روز قبل اومدن ما به مشهد ، زحمتهاش واسه مهمونی ، دعاهاش واسه خوشبختی ما و …
همینطور در مورد مامان و بابای عشقم ، اونها هم خیلی زحمت کشیدن و سختی کشیدن . امیدوارم داماد خوبی واسشون باشم و دختر گل ته تغاریشون رو خوشبخت کنم !
خانواده عشقم خیلی نسبت بهم محبت دارن . وقتی میرم خونشون منو خیلی تحویل میگیرن و خیلی بهم خوش میگذره .
من اصلا باورم نمیشه که بالاخره اومدم خونه عشقم ، کنار مامان و بابای مهربونش میشینم و باهاشون صحبت میکنم . با داداش های خوبش حرف میزنیم و توی مهمونی و جمع بهم احترام زیادی میذارن .
خواهر خوب و داماد عزیزشون ، چون از قدیم باهاشون ارتباط داشتم واقعا باهاشون احساس نزدیکی خاصی میکنم .

ما وارد یه دنیای دیگه شدیم ، یه حس و حال جدید ، یه تجربه شیرین .
به عنوان یه برادر کوچیک برای دوستای خوبم یه پیشنهاد دارم . قبل از هر کاری با عشقتون رفیق باشین . دوست باشین ، روراست و صاف باشین .
من همینجا به عشق همیشگی خودم قول میدم باهاش تا آخر عمرم صادق ، رفیق و از همه مهمتر عاشق باشم . نمیخوام خیلی اتفاق ها واسه ما بیفته ، درسته میگن دعوا نمک زندگیه ، ولی ما ترجیح میدیم زندگی رو کم نمک میل کنیم !
بی صبرانه منتظر دیدن عشقم برای آخر هفته هستم .
امیدوارم یه روزی همه طعم شیرین عشق رو با تک تک سلولهای بدنشون حس کنن و ازش لذت ببرن . ایشالله !

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

خاطرات یازده شهریور

روز یازدهم شهریور یه روز خوب و دلنشینی شد برامون .

صبح ساعت شش به بعد رو تختم غلت میخوردمو گوشیمو چک میکردم تا ببینم آقای هلو حرکت کرده  بیاد دنبالم تا پاشم حاضر شم و با هم بریم برای آزمایش ازدواجمون .

ساعت نزدیکای هشت بود که عشقم پیام داد حرکت کردن و من هم بیدار شدم حاضر شدم نشستم منتظر.

عزیزم با پدرش اومدن دنبالم و با هم رفتیم سمت آزمایشگاه . تو مسیر دستامون تو دست هم بودیم ولی استرس نداشتم و کاملا اروم بودم . چون مطمئن بودم خدا     بهترین ها رو داره برامون رقم میزنه

از همسرم آزمایش خون گرفتن ولی از من نه ! و فقط آزمایش اعتیاد دادم و گفتن ساعت ۱۰ باید بریم برای کلاسهای آموزشی و ساعت ۱۲ هم جواب آزمایش مشخص میشه .

کمتر از یک ساعت مونده بود به شروع کلاسمون که به پیشنهاد بابا ، رفتیم خونه برای صبحانه .

با مامان عشقم بوس بوس و بغل کردیم و مامان چایی اوردن و رفتن میز صبحانه رو آماده کردن و ما هم یه صبحانه خوشمزه رو زدیم به بدن و بعد رفتیم سمت کلاس

کلاس تقریبا یک ساعت طول کشید که خیلی خسته ام کرد . بعد از کلاس باز هم وقت خالی داشتیم برای جواب آزمایش

با عشقولیم رفتیم یه کم خیابون گردی !

ساعت ۱۲ اولین نفر بین زوج ها  رسیدیم برای گرفتن جواب

وای اون لحظه قلب جفتمون داشت تند تند میزد

یه خانم پرستاری وسط سالن ایستاد و گفت اسم هر کسی رو خوندم یعنی مشکلی نداره و میتونه بره . اسم ما رو تقریبا آخر خوند و کلی استرس داد بهمون

وقتی اسم عشقم رو خوند جفتمون خیالمون راحت شد و رفتیم

کلیییییییی خوشحال بودیم . رفتیم سر راه شیرینی خریدیم و برای ناهار رفتیم خونه همسرجون.

من و عشقم و مامان و بابا خونه بودیم فقط . شربت،میوه و شیرینی خوردیم ، صحبت کردیم و با خواهر همسرم که تو استرالیا زندگی میکنه تو اسکایپ صحبت کردیم

بعدش رفتیم برای ناهار . وای که مامان عشقم چقدر زحمت کشیده بود

اینم بگم که مامان آقای هلو دستپختش حرف نداره و خیلی خیلی تمیز و با سلیقس

بخاطر همین من غذاهاشونو با لذت میخورم

یه قرمه سبزی خیلی خوشمزه پخته بودن و یه بوقلمون خوشمزه تر .با ته چین زعفرونیه خوشمزههههه . کلی خوردم طوری که دل درد گرفتمD:

بعد از ناهار من و آقای هلو ظرف ها رو با هم شستیم و رفتیم تو اتاق یه ساعتی دراز کشیدیم و استراحت کردیم

عصر خانواده من همه رفته بودن الماس شرق . بابای عشقم زحمت کشیدن ما رو هم رسوندن اونجا تا با هم باشیم

کلی واسه نی نی خواهرم که در راهه خرید کردیم . من و هلو هم یه کیف کوچولو با چندتا سنجاق و کش مو و هد مو خریدیم واسش 🙂

کلی گشتیم و خسته برگشتیم خونه . هلو هم با ما اومد خونه و شام رو با ما بود و آخر شب تنهایی برگشت خونشون .

شب زودی خوابیدم تا برای فردا یعنی بهترین روز زندگیم آماده بشم .

.

.

.

+ خاطرات عقد در پست بعدی نوشته میشه

+  پنجشنبه شب خونه داداش من پاگشا دعوت بودیم و خیلی خوش گذشت بهمون 🙂

+جمعه من و همسرم با هم بودیم . عشق من یه صبحانه و بعد یه ناهار خوشمزه تر برام درست کرد که یه عالمه خوردم . البته یه چای خوشمزه با برگ شقاقل که من عاشق طعمشم و کنار همسر دلبندم حسابی میچسبه .جمعه یکی از روزای فوق العاده ی ما بود . کلی حس قشنگ بینمون رد و بدل شد . من فیلم میدیم و همسرم تو آشپزخونه آشپزی میکرد و ظرف میشست و من تو دلم از داشتنش لذت میبردم و با آرامش تمام فیلم میدیدم .

من آدمی هستم که وقتی از چیزی ناراحتم محاله دلیلش رو به کسی بگم و فقط یهو میرم تو خودم و تمام ناراحتیمو تو دلم میریزم و این عذاب آوره . اما جدیدا تصمیم گرفتم از هر چی ناراحتم بگم . جمعه از یه مساله ایی ناراحت شدم و رفتم تو خودم . هلو متوجه شد و اونم ناراحت شد که چرا دلیلش رو نمیگم .رفت نشست جلوی لپ تاپ و الکی باهاش کار میکرد و متوجه بودم چقدر ناراحته

با خودم مبارزه کردم . رفتم نشستم کنارش و به چشماش نگاه نکردم و بهش گفتم .اونم باهام صحبت کرد و بهم توضیح داد .  اینقدر آروم شدم که سرمو گذاشتم رو بازوهاش و تمام ناراحتیم فراموشم شد

امیدوارم بتونم همیشه هر چی تو دلم هست رو بگم و اینطوری نه خودم رو عذاب بدم نه همسرم رو 🙂

 

+ دیشب رفتم فیلم حضرت محمد رو دیدم . خیلی خسته و کوفته بودم و فیلم هم طولانی . ولی از دیدنش لذت بردم و به داشتن حضرت محمد افتخار کردم . شاید کمی چهره واقعی حضرت محمد رو تونستن تو این فیلم نمایش بدن . کمی از مهربونی هاش رو .تو تمام مدت فیلم بغض داشتم .هم از دلتنگی همسرم هم از دیدن صحنه های قشنگ فیلم .

.

.

.

این روزها رو دوست دارم چون پره از حس های قشنگ

+نفیسه عزیزم وصال شما رو تبریک میگم و از خدا بهترین ها رو براتون میخوام :*

تا پست بعدی بابای عشقولیا 🙂

 

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

خاطرات دهم شهریور

index

دهم شهریور ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو شستم نشستم رو تختم . انگار داشتم خواب میدیدم .اصلا نمیتونستم پاشم حاضر شم یا حتی مامان و  بابا رو بیدار کنم

حالم خوب بود

داشتم میرفتم مشهد . داشت میرفتم حرم . داشتم میرفتم برای عقد .داشتم میرفتم پیش مامان و بابای جدیدم . داشتم میرفتم خونه همسرم

ماتم برده بود و همینطوری نشسته بودم و به همه چی داشتم فکر میکردم . چشمامو میبستم و به مغزم فشار میاوردم و تمام سیزده سال مثل یه نوار از جلوی چشمام رد میشد و میخواستم تک تک لحظه هاشونو یادم بیاد تا از این سفرم بیشتر ذوق کنم

ساعت ۷:۳۰ مامان و بابا رو بیدار کردم و گفتن چرا اینقدر دیر!!!

نمیدونستن من برای حاضر شدن نمیخوام عجله کنم . میخوام با همه وجودم این سفر رو مزه مزه کنم

ساعت هشت قطار حرکت کرد و با اینکه حال جسمی خوبی نداشتم ولی از ذوق بیش از حد خدا کمکم کرد اون روز هیچ دردی نداشتم و حالم عالی بود

همش با خودم میگفت این ساعت ها رو لذت ببر

همش رو لبم یه لبخند پهن نشسته بود و من که تمام مسیر سفر رو باید بخوابم اون روز تمام مسیر رو صاف نشسته بودم !!!!

از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و غرق گذشته و آینده خودمون بودم . یکی از راحت ترین سفرهام بود .

دو ساعت مونده بود برسیم مشهد بابای عشقم زنگ زد و گفتن ما اومدیم راه آهن دنبالتون!!!

کلی شرمنده شدم از این همه خوبیشون و این همه معطلیشون.

از قطار که اومدیم بیرون مامان عشقم رو دیدم با یه دسته گل خوشگل. همدیگرو بغل کردیمو بوسیدیم و من چقدر از داشتنشون اونجا خوشحال شدم

دیگه احساس میکردم مشهد شده شهر خودم و اصلا اونجا حس غریبی نداشتم

با کلی محبت و مهربونی مارو رسوندن و رفتن .

ساعت تقریبا یازده بود که همسرم ، خواهرم و دامادمون که با هواپیما اومده بودن رسیدن و اومدن پیش ما .

کلی حرف زدیم و خندیدیم و آخرای شب هلوی عزیزم رفت خونشون . دوست داشتم بمونه ولی معذب بود و نموند .

شب خیلی راحت خوابیدم چون فردا صبحش روز خوب و استرس آوری برامون بود و میخواستیم بریم برای آزمایش قبل ازدواج .

خاطرات روز آزمایش رو مفصل میام و مینویسم 🙂

خدایا شکرت :* روی ماهتو میبوسم

برامون دعا کنید دوستان گل و گلاب 🙂

 

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.