خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

خاطرات دهم شهریور

index

دهم شهریور ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو شستم نشستم رو تختم . انگار داشتم خواب میدیدم .اصلا نمیتونستم پاشم حاضر شم یا حتی مامان و  بابا رو بیدار کنم

حالم خوب بود

داشتم میرفتم مشهد . داشت میرفتم حرم . داشتم میرفتم برای عقد .داشتم میرفتم پیش مامان و بابای جدیدم . داشتم میرفتم خونه همسرم

ماتم برده بود و همینطوری نشسته بودم و به همه چی داشتم فکر میکردم . چشمامو میبستم و به مغزم فشار میاوردم و تمام سیزده سال مثل یه نوار از جلوی چشمام رد میشد و میخواستم تک تک لحظه هاشونو یادم بیاد تا از این سفرم بیشتر ذوق کنم

ساعت ۷:۳۰ مامان و بابا رو بیدار کردم و گفتن چرا اینقدر دیر!!!

نمیدونستن من برای حاضر شدن نمیخوام عجله کنم . میخوام با همه وجودم این سفر رو مزه مزه کنم

ساعت هشت قطار حرکت کرد و با اینکه حال جسمی خوبی نداشتم ولی از ذوق بیش از حد خدا کمکم کرد اون روز هیچ دردی نداشتم و حالم عالی بود

همش با خودم میگفت این ساعت ها رو لذت ببر

همش رو لبم یه لبخند پهن نشسته بود و من که تمام مسیر سفر رو باید بخوابم اون روز تمام مسیر رو صاف نشسته بودم !!!!

از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و غرق گذشته و آینده خودمون بودم . یکی از راحت ترین سفرهام بود .

دو ساعت مونده بود برسیم مشهد بابای عشقم زنگ زد و گفتن ما اومدیم راه آهن دنبالتون!!!

کلی شرمنده شدم از این همه خوبیشون و این همه معطلیشون.

از قطار که اومدیم بیرون مامان عشقم رو دیدم با یه دسته گل خوشگل. همدیگرو بغل کردیمو بوسیدیم و من چقدر از داشتنشون اونجا خوشحال شدم

دیگه احساس میکردم مشهد شده شهر خودم و اصلا اونجا حس غریبی نداشتم

با کلی محبت و مهربونی مارو رسوندن و رفتن .

ساعت تقریبا یازده بود که همسرم ، خواهرم و دامادمون که با هواپیما اومده بودن رسیدن و اومدن پیش ما .

کلی حرف زدیم و خندیدیم و آخرای شب هلوی عزیزم رفت خونشون . دوست داشتم بمونه ولی معذب بود و نموند .

شب خیلی راحت خوابیدم چون فردا صبحش روز خوب و استرس آوری برامون بود و میخواستیم بریم برای آزمایش قبل ازدواج .

خاطرات روز آزمایش رو مفصل میام و مینویسم 🙂

خدایا شکرت :* روی ماهتو میبوسم

برامون دعا کنید دوستان گل و گلاب 🙂

 

 

  • ☆بعار☆

    چندبار اومدم کامنت بدم نشد نتم پرید…حس کامنت گذاشتنو ازم گرفت اصلا….
    دختر وقتی تعریف میکنی انگار ما یه روحیم که تموم اون لحظات کنارت بودیم😊
    بنویس هروقت وقت داشتی تا ثبت بشن که دیگه تکرار نمیشن

    • خانم لیمو

      سلام عزیزم . شما کامنت نزاشته عزیزی واسمون
      الهی فدات شم منم شماهارو انجا حس میکردم باور کن
      چشم مینویسم :*

  • yasaman

    خیلی خیلی مبارک باشه عزیزم

  • Sedum

    واااای باورم نمیشه که ١٣ سال میشه منتظر کسی موند… انشالله که خوشبخت بشیدو عشقتون تا ابد پایدار باشه…

    • خانم لیمو

      عززززیزم
      ما تا اخر عمر هم منتظر هم میموندیم
      ولی خدا مهربونی کرد و ما رو به هم رسوند 🙂
      ممنونم عزیزم لطف کردی سر زدی بهمون :*

  • عالی

    مبارکه عزیزم انشااله همیشه خوش و سلامت و خوشبخت باشید…

    • خانم لیمو

      فدای تو عالی عزیزم :*
      دوستتون داااااااااااااااااااااارم زیاااااااااااااااد

  • بهارا

    مبارکتون باشه باران جان
    انشاالله همیشه خوشبخت کنار هم زندگی کنین خانم گل♥:-)

  • شادی

    سلام باران عزیزم بقدری واستون خوشحالم که گفتن نداره، به تو و احسان تبریک میگم چون ۱۳سال عاشقانه کنارهم موندن تو عصری که ما زندگی میکنیم چیزی شبیه قصه بیشتر نیست!!!
    از صمیم قلبم براتون آرزوی خوشبختی میکنم:)راستی من شیراز بودم باورت میشه تو حرم شاهچراغ خواستم دعا کنم اولین کسی که بخاطرم اومد تو بودی 🙂
    انشاءالله که خوشبخت بشید:)

    • خانم لیمو

      شادی عزیزم خودتم مثل اسمت دلمو شاد میکنی وقتی این پیام های پر محبت رو میزاری برامون
      واقعا از حضور مهربونت اینجا ممنونم شادی جون
      از خدا میخوام شادی بباره به زندگیت :*
      زیارتت هم قبول باشه خانمی ممنون به یادم بودی اونجا

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.