خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

تمامی عناوین برایمهر ۲۹, ۱۳۹۴

لینک مستقیم:

اولین سفر دو نفری به مشهد

به نام خدای مهربونم
بارانم و دارم این پست رو از خونه عشقم ، مشهد مینویسم .
از هفته قبل اصلا وقت نکردم بیام خاطرات رو بنویسم و آقای هلو کلی بهم غر زد!!!
پنجشنبه هفته پیش تقریبا ساعت ۶ بود که عشقم اومد خونمون و تا شب دیر وقت پیشم بود . شام رو با هم خوردیم و عزیزم رفت خونه.
جمعه صبح قرار بود بریم کوه . اما همسر گل و گلابم خواب بود و من دلم نیومد بیدارش کنم و ترجیح دادم بیشتر بخوابه .تقریبا ساعت ۱۱ بود که پیام داد من خواب مونننننننننننندم !!! بدو بریم کوه !
منم زنگ زدم صحبت کردیم وقرار شد ناهار بخوره بیاد خونه ما .
تقریبا ساعت ۳ بود که اومد خونمون و دیگه پیش هم بودیم تا عصری که با خواهرم و داماد عزیز به یاد گذشته ها رفتیم یه جای خوب!!!
رفتیم جمعه بازار !!! اینقدر خوش گذشت ! قدم میزدیم پفک نمکی میخوردیم و میخندیدیم .
از اونجا رفتیم فالوده بستنی خوردیم و رفتیم خونه . کسی خونه نبود . یه کم با هم بودیم و از اونجا رفتیم خونه داداش کوچیکه .
شام اونجا بودیم و شب خیلی خوبی رو با هم گذروندیم .
بچه ها اینقدر شلوغ کردن که فرار رو به قرار ترجیح دادیم و ساعت ۹ شب برگشتیم خونه و عشقم هم رفت خونشون .
وقتی رفت دلم اینقدر گرفت از اینکه روز به این خوبی رو باید بدون هم تموم کنیم .دلم خیلی تنگ شد …

.
.
.
هفته ایی که گذشت برای من پر بود از دوندگی و استرس ! ولی بین همه این کارا به خودم میگفتم اشکال نداره آخر هفته که رفتیم مشهد جبران تمام این خستگی ها میشه
دقیقا تا روز حرکت همم دنبال کارای اداریمون بود و خدارو شکر لحظات آخر کارامون درست شد
.
.
.
ساعت ۲ بود که عشقم با دو تا کوله تو خونه ما جلوی من نشسته بود و من همش به خودم میگفتم واقعا امروز میریم مشهد؟!
ساعت ۳ حاضر شدم و حرکت کردیم. سوار قطار شدیم و یک شب دیگه به با هم بودنمون اضافه شد . این سومین شبی بود که صبح تا شب کنار هم بودیم .
تخت روبروی هم خوابیده بودیم و همش تا چشمم رو باز میکردم چشمای عشقم رو میدیم که ذل زده بهم . و از دیدن چشمای مهربونش واقعا لذت میبردم که برای همیشه دیگه برای خودم شده
خیلی راحت ساعت ۴ صبح رسیدیم مشهد و پدر مهربون هلوی من اومدن دنبالمون .
وقتی دیدمش اینقدر حس خوبی بهم دست داد . انگار چندین سال بود که میشناختمش و دلتنگش بودم .
بابای عشق من خیلی خیلی مهربوننن . خیلی
صبح که رسیدیم خونه مامان مهربونش رو دیدم و کلی بغل کردیم هم رو . دلم واقعا براشون تنگ شده بود
یه کم خوابیدیم و برای صبحانه پیش هم بودیم و کلی خوش گذشت .
.
.
.
یه روزایی بود عشقم رو بدرقه میکردم تا راه آهن . سوار میشد و تنها میرفت … اون روزا همیشه با خودم میگفتم کاش میشد منم باهاش برم .
وقتی وارد راه آهن شدیم دست تو دست هم به اون روزا فکر میکردم و روی لبم به لبخند بزرگ بود از مهربونیه خدا . خدایی که خواست ما برای ابد کنار هم باشیم .

.
.
.
یه روزایی باید خودمون رو از مامان و باباهامون مخفی میکردیم اما الان من کنارشون میشینم و صبحانه میخورم !!! اینا همه جواب عشق پاکه ماست که خدا داره به وضوح بهمون نشون میده .
.
.
.
یه شبایی با گوشیهامون بهم شب بخیر میگفتیم و بغل هم میخوابیدیم . اما الان بغل مهربون همسرم راحت میخوابم و از داشتنش فقط لذت میبرم .این نتیجه سالها صبر ماست که خدا داره بهموم هدیه میده .
.
.
.
آقای هلو من الان روبروم نشسته و داره برام میوه پوست میگیره . من چطوری میتون میتونم محبت های همسرم رو جبران کنم به نظرتون ؟؟؟

دوستان امشب میریم حرم . اونجا به یاد همتون هستیم .
دوستتون دارم بابای 🙂

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.