خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

خاطرات شیرین سفر

سلام به همه عزیزان دل . ما برگشتیم با یه کوله بار خاطرات خوب و دوست داشتنی .مثل هر بار که با هم هستیم کلی خاطره خوب و لحظات خوش رو رقم زدیم

 

خب بریم سراغ خاطرات این چند روز :

دوشنبه:

دوشنبه صبح تو مترو بودم که دیدم گوشیم ویبره میره دلم گفت حتما آقای هلو هست و رفته راه آهن دنبال بلیط ! بله درست بود همسر خوب بنده ساعت ۳ صبح بیدار شده بود و رفته بود راه آهن تا دو تا جای خوب که امام رضا برامون کنار گذاشته بود رو رزرو کنه .این خبر رو که شنیدم اصلا نتونستم تو اداره کار کنم همش فکر مشهد بود و پیش جمع کردن وسایل ! بلیطمون ساعت ۷/۳۵ عصر بود و من ساعت دو از اداره زدم بیرون رفتم خونه و یه دوش گرفتمو وسایلم رو جمع کردم و نشستم منتظر تا جناب همسر تشریف بیارن . عشقم ساعت ۵ اومد و با هم ساکمون رو بستیم و ساعت شش حرکت کردیم . مامان و بابا ، من و عشقم و ایلیا کوچولو . منو هلو و ایلیا تا برسیم راه آ]ن با هم گل یا پوچ بازی کردیمو خندیدیم

سوار قطار شدیم و رفتییییییییییییییییم مشهد

 

سه شنبه :

ساعت نزدیک هشت بود رسیدیم مشهد و بابای همسرم اومد دنبالمون رفتیم خونه و با مهربونیه همیشگیشون ازمون استقبال کردن . کمی استراحت کردیم ناهار خوردیم و نزدیکای ساعت شش بود که رفتیم سمت حرم . با هم قدم زدیم و بازار رضا رو برای یادآوری خاطراتمون گشتیم و البته برای نی نی در راه خواهرم عروسک خوشگل خردیدیم .

با هم رفتیم زیارت و چون شب اربعین بود خیلی خیلی شلوغ بود ولی خیلی بهم چسبید 🙂

از اونجا هم به ملیح جونی زنگ زدم و با امام رضا صحبت کرد 🙂

شب هم خونه بودیم و دستپخت خوشمزه مادر جون آقای هلو!

 

چهارشنبه :

دوتایی با همسر جونی رفتیم خیابون گردی و از اونجایی که بیشتر مغازه ها تعطیل بودن همسرجان من رو برد به یه جای قشنگ و ترسناک ! جایی که قبلا با دوستاش با دوچرخه اون مسیر رو میرفته

رفتیم بالای کوه و به قول هلو بام مشهد ! بی نهایت زیبا بود . آسمون بالای سرمون پر از ستاره و تمام مشهد زیر پامون بود . هیچ کس نبود و هیچ چراغی هم نداشت !

ترسناک بود ولی قشنگ . همونجاهایی که من واقعا دوستشون دارم و دوست دارم ساعت ها بشینم از اون بالا شهر رو نگاه کنم . نمیدونم ولی حس میکنم خدا هم نسبت به ما این حس رو داره . وقتی از بالا نگاه میکنی احساس میکنی زندگی با تمام بزرگیش چقدر حقیر و بی ارزشه و مردمایی که اون پایین هستن چه بی هدف تو یه محدوده ی محدود میچرخن ! خب بگذریم

با صدای گرگ ها و بدو بدو های ما سمت ماشین و فرار ، اون شبه خوب تموم شد 🙂 

 

پنجشنبه :

پنجشنبه ما به مهمونی خونه خاله همسر و مادر بزرگش گذشت و البته روز خوبی هم بود و خوش گذشت . شب هم بدون مامان هلو شام خوردیم و دور هم بودیم 🙂 شب هم با عشقم یه فیلم ترسناک دیدیمو خوابیدیم 

جمعه:

جمعه صبح زود همسر جون با باباشون رفتن دنبال بلیط و البته بلیط هم پیدا نکردن و ما شنبه رو هم مشهد موندگار شدیم 🙂 صبح وقتی از زیر پتو اومدم بیرون دیدم هلو نیست دلم گرفت و دیگه خواب بهم نچسبید 🙁

عصر با هم رفتیم پارک خورشید و اونجا هم شهر از یه زاویه دیگه زیر پامون بود . هوا روشن بود و تا تاریک شدن هوا تو ماشین کنار هم نشستیم و موزیک گوش میکردیمو خوش میگذروندیم 🙂 کلی لحظات عشقولانه ایی داشتیم البته فقط با نگاه ها و قربون صدقه رفتنامون 🙂

شب شد کنار هم رو سنگ نشستیم تو بغل هم شهر رو نگاه کردیم . از اونجا هم اقای هلو دوباره یاد قدیم افتاد و منو برد یه جای ترسناک وسط کوه و بیابون ! اینقدر ترسناک بود جاده که من گفتم برگردیم !

برگشتیم سمت خونه و تو راه هم خیلی بهم خوش گذشت 🙂 کلا وقتی تو ماشین باشم کنار عشقم حس خوبی دارم !

یه شب خوبی رو با هم گذروندیم

شنبه:

شنبه صبح خواب بودم که یهو صورت مهربون همسرمو دیدم که لپم رو بوسید و گفت میره دنبال بلیط .اینقدر این بوسش بهم چسبید که حد نداشت .زود برگشت و گفت برای ساعت ۶:۳۰ عصر بلیط گرفته.عشقم کمی خوابید و من پیش مامان هلو نشستم و با هم صحبت کردیم و بعدش رفتم تو بغل عزیزم و با کلی بوس بیدارش کردم

ساعت ۵ هم کم کم رفتیم سمت راه آ]ن و برگشتیم شهر خودمون تهرون 🙂

.

.

.

همسر عزیزم با حضور تو میتونم تا ابد از عشق بنویسم . میتونم تا ابد معنی مهربونی و دوست داشتن رو بی وقفه بنویسم . میتونم بنویسم کسی رو دارم که هر لحظه کنارمه و مثل یه فرشته هر جا میرم پا به پامه و هوامو داره . میتونم بنویسم مردی رو همراه زندگی خودم کردم که با خوشحالی من خوشحاله و با ناراحتیه من ناراحت

 

میتونم بنویسم یه فرشته ایی دارم که وقتی خودمو لوس میکنم و میگم باهات قهرم با اینکه باهاش حرف نمیزنم ولی روی من رو میکشه تا سردم نشه و بعد از انداختن هشت بار پتو به زمین بازم بلند میشه و روی من رو میکشه و اینطوری میشه که صدای قهمقه ام رو نمیتونم کنترل کنم و با هم آشتی میشیم و تو بغل هم تا صبح رویاهای شیرین میبینیم

 

میتونم بنویسم که وقتی یه خانم لوس تو قطار حال نداره روی خودشو بکشه یه فرشته ایی هست که از تخت بغل به زحمت میاد و روشو میکشه و برمیگرده .میاد دستاشو میبوسه و برمیگرده و وقتی چشماتو باز میکنی میبینی چشماش مهمون چشماته

 

میتونم بنویسم یه آقای مهربون هست که البته فرشته اس ولی بهش میگیم آقای مهربون که تا میخوای بلند شی و ظرف های میز ناهارو شام رو جمع کنی زودتر بلند میشه تا مبادا تو بری ظرفا رو بشوری و کنارت ظرف ها رو میشوره و تو فقط بازوهاشو گاز میگیری بوس میکنی تا خودتو یه کم خالی کنی از این همه عشق 🙂

.

.

.

خب بعد از وقفه ده دقیقه ایی : عشقم الان اومد خونمون برم پیشش

 

 

 

  • نرگس

    ان شا الله همیشه کنار هم شاد باشید خانم گل.. برای ما هم دعا کن..بوس بوس

  • آقای هلو

    چقدر زود گذشت . چقدر خوب بود . چقدر رویایی . چقدر شیرین . به قول خودت این بار بیشتر حس زن و شوهری رو داشتیم . یه جور پختگی توی رابطه ما ایجاد شده . یه رابطه فوق العاده . مرسی که وقتی با منی بهترین لحظات رو واسم میسازی . مرسی که اینقدر مهربون و خوبی . مرسی :*

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.