خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

: نوشته هایی از آقای هلو

لینک مستقیم:

و باز هم عشق

یه سلام گرم و پر انرژی به همه دوستان گل تر از گلم که هنوز هم با نگاه مهربونشون سایت ما رو دنبال میکنن .

میدونم خیلی بی معرفتیه که دیر به دیر مینویسیم ولی باید کمی بهمون حق بدید . این روزها اینقدر درگیر زندگی کار و درس شدیم که برای کارهای دیگه واقعا وقت کم میاریم .

البته من همیشه اعتقاد داشتم و دارم که اگر برای هر کاری برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم هیچ وقت نمیگیم وقت نداریم ! البته خب من کمی هم به تنبلی خودم حق میدم که وقتایی که خالی دارم رو کمی تنبلی کنم و استراحت .

از آخرین باری که نوشتم خب خیلی اتفاقات خوب و قشنگ افتاده و صد البته لحظات تلخ هم وجود داشته که به لطف خدا تونستیم تبدیلش کنیم به شیرین ترین لحظات .

الان من و آقای هلو هر دو کلاس زبان میریم و داریم برای رسیدن به روزهای خوب و شیرین تلاش میکنیم .

دانشگاه من هم تقریبا تموم شده و ترم آخر هستم و فقط سمینارهام مونده که انشالله تا اردیبهشت سال بعد اون هم تموم میشه .

این روزها هوای عید شدیدا تو خونه ما پیچیده و کم کم داریم خونه رو تمیز و آماده می کنیم برای رسیدن بهار خانم و شروع یک سال خوب در کنار هم .

دوست داشتم برای روز عشق بیام بنویسم و همسر مهربون رو سورپرایز کنم ولی چون امتحان زبان داشتم و مشغول آماده کردن یه میز خوشگل عاشقونه برای آخر شبمون بودم نتونستم بنویسم

 

ولی الان میخوام براش بنویسم که : 

مهربون ترین همراه زندگیم ، برای من هر روزی که با نگاه کردن تو چشمای تو  شروع بشه روز عشقه و اگر یه روز بیدار شدم و چشمات رو ندیدم روز آخر دنیام . پس همیشه جلوی چشام باش 🙂

بی نظیرترینی تو تبدیل کردن لحظات بد به عاشقونه ترین لحظات

عشق ترینی تو محبت کردن بهم .

همراه زندگیم بی وقفه عاشقتم 

 

  • قول میدم تند تند بنویسم و به روزانه نویسی برگردم
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

قدر همو بدونین …

سلام .

امروز فقط اومدم چند خط بنویسم ، از حسی که یهویی بوجود اومد و بدجوری اذیتم کرد . بعدش نشستم و فکر کردم و دیدم بعضی ها واقعا حق دارن . حتما میپرسین در مورد چی ؟ الان میگم .

امروز قرار بود با یکی از همکارهای قدیمم بریم بیرون شهر کمپ . همسر جونی هم امروز چون کار شرکتشون زیاد بود ، امروز رفته بود شرکت . منم داشتم وسایلم رو جمع و جور میکردم . اتفاقی رفتم سروقت میر وسایل همسر دنبال شارژر . یهو وسایلش رو دیدم ، کلیپسش ، گوشواره هاش ، گیره مو و …

توی یه لحظه چنان دلم گرفت و واسش تنگ شد که حد نداشت . اگه اون لحظه پیشم بود با تمام وجودم بغلش میکردم . نشستم لبه تخت ، یک نفس عمیق کشیدم ، بعد سریع رفتم سراغ گوشیم ، واسش نوشتم : میدونی چقدر دوست دارم … ؟

خیلی خوشحال بودم که دارمش . هنوز میتونم باهاش حرف بزنم ، هنوز فرصت واسه حس کردن بهترین چیزها رو باهاش دارم .

احتمالا هنوز مسیج منو ندیده . ولی الان بهش میگم سایت رو نوشتم ، سریع میره سراغ گوشیش !

قدر همو بدونین ، به خدا این ثانیه ها هیچ وقت تکرار نمیشه . همدیگه رو دوس داشته باشین و عاشق هم باشین .

  • لبخند زیبا

    زندگیتون پراز حس های قشنگ وعاشقانه😘😘😘

  • خانم لیمو

    فدات لبخند زیبام 🙂

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

و دوباره مشهد!

 

سلام. ما باز اومدیم مشهد! گفتیم واسه تعطیلات چه کنیم، چند تا گزینه روی میز گذاشتیم. نوشتیم گزینه اول: مشهد، گزینه دوم: مشهد، گزینه سوم: مشهد، گزینه چهارم: مشهد!

خلاصه فکر نمیکنم جایی واسه چند روز تعطیلی بهتر از مشهد توی این گرما بشه پیدا کرد! البته هستا، نه که نباشه! ولی ما فعلا ترجیح میدیم بیایم مشهد!

البته این سری یه فرق کوچولو با سری های فبل داره. اینکه توی این سفر مامان، خواهر و شوهر خواهر همسر جونی هم همراه ما هستن. واسه همین سفرمون خیلی باحال و خاطره انگیز تر شده!

مثلا ما اومدیم از هفته قبل بلیط واسه خودمون گرفتیم، اونم قطار زندگی (خیر سرشون! پیشنهاد میکنم هیچوقت گول اسمش رو نخورین و از قطارهای بهتر مثل فدک، سبز و سیمرغ استفاده کنین). ولی یهو با برنامه ریزی های پیچیده و فراوان قرار شد مامان و خواهر و شوهر خواهر همسری هم باهامون بیان. حالا استرس تموم نشدن بلیط قطار به کنار! ولی خدا رو شکر بلیط ها رو گرفتیم و دیشب حرکت کردیم.

البته شب قبل از حرکت مادر همسری کمی حالشون بد شده بود که سریع رفتن دکتر و بیمارستان و با یه سری آزمایشات، متوجه شدیم خدا رو شکر مشکلی نیست.

حالا اومدیم سوار شدیم. هر کی یه جاس! ما جلوی قطار، مادر همسری ته قطار، خواهر همسری وسط و خلاصه یه وضی! با یه عالمه خواهش، تونستیم جاهای همدیگه رو جوری بچینیم که هر ۵ نفرمون توی یه کوپه باشیم. البته بیشتر به خاطر خوش گذرونی، وگرنه اون کوپه های کوچولو اصلا راحت نبودن. سر همین موضوع کلی سر رئیس قطار و مهماندارهاش غر زدیم! این اولین سفر نهال کوچولو هم بود که شدیدا هیجانیش کرده بود! خلاصه تا صبح که برسیم خیلی خوش گذشت. از سرویس های چایی مهماندار گرفته تا شام دو نفری من و باجناق و روی تخت های کوچولو، ۲ نفری خوابیدن منو همسری!

صبح پدر اومدن دنبال ما و مامان و خواهر و شوهر خواهری همسر جان هم رفتن هتل. الان همسری جلوی کولر خوابیده و احتمالا بعد از افطار یه سر میریم هتل. فردا هم افطاری همگی خونه ما دعوتن.

به نظرم سفر خیلی خوبیه. هم یه استراحت ویژه واسه همسری هست بعد از امتحانات، هم واسه خودم یه استراحت هست بعد از یه عالمه کار.

حالا اینجا هم یه سری برنامه ها داریم که اونها رو هم کم کم میام و مینویسم!

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

غیبت کبری!

سلام به همه دوستای گل!

خود من بیشتر متعجبم! نمیدونم چه دری به تخته خورد یا کلا چطوری شد که من اومدم و یه پست گذاشتم! اما این رو به فال نیک بگیرید!

اینکه بخوام توضیح بدم این مدت چه اتفاقاتی افتاده، واقعا نمیدونم از کجا و چطوری بنویسم، ولی سر تیتر یه سری موضوعات رو مینویسم.

حتما در جریان بودین که متاسفانه سال گذشته من به خاطر مشکلات کاری که با شرکت پیدا کردم ، یه مدت زیادی بیکار بودم و اصلا اعصاب مصاب نداشتم! توی اون مدت متوجه خیلی از نعمتهای خدا کنار خودم شدم. تقریبا ۶ ماه که واسم مثل ۶ سال گذشت. عشق من در نهایت مهربونی و سخاوت منو همراهی کرد و مثل کوه پشتیبان من بود. حتی با اینکه یه کار دیگه واسم درست شد، اما شرایطش خیلی سخت بود بهم دلداری داد و گفت صبور باش، کار خوبی که انتظارش رو میکشی رو بدست میاری.

نمیخوام از سختی اون دوران بنویسم، ولی اینجوری بگم که انگار فرشته مهربونم واقعا میدونست قراره اتفاق های خوب واسمون بیفته. تقریبا بهمن ماه بود که به طور کاملا تصادفی با یک شرکت وارد مذاکره شدم و یک پیشنهاد کاری عالی بهم شد. هنوزم نمیتونم باور کنم، ولی دقیقا کاری بود که مدتها آرزوی رسیدن به اون رو داشتم. خدا رو شکر توی آخرین روزهای سال این اتفاق افتاد تا اون سال با یک خاطره خوب تموم شه.

از مسافرت مشهد هم کلی خاطره هست که الان نمیدونم چی بنویسم! فقط میدونم خیلی خوب بود!

و بالاخره رسیدیم به سالگرد ازدواجمون که مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان. انفاق های شیرین و خوب زیادی توی این مدت واسمون افتاد که منو شدیدا تحت تاثیر قرار داد. واقعا فهمیدم چه همسر مهربونی دارم و هر کاری کنم نمیتونم ذره ای از کمک ها و خوبیهاش رو جبران کنم.

بگذریم، روزهای خوبی داریم. خدا رو شکر همه چی عالیه و گوش شیطون کر، هنوز اتفاق های شیرین تری در راهه. البته فکر نکنین نی نی و این حرفا منظورمه!!! اون هنوز مونده!

تلاش خودمو میکنم تا حداقل هفته ای ۳ ، ۴ بار بیام و سایت رو بنویسم.

توی این شبهای عزیز از همه میخوام واسه ما دعا کنن، ما هم برای همه دوستای خوبمون دعا میکنیم و شادی رو واسه همه میخوایم.

شبتون شیرین و روزهاتون پر از شادی

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

این خانه با تو بهشت است

یک سال شد …

یک سال شد که من با تو زندگی میکنم

یک سال شد با تو زیر این سقف عاشقی میکنم

یک سال شد و چقدر این یک سال زود گذشت… عمر که خوش گذرد ….

یک سال شد که صبح را با چشمان مهربان تو بسم الله میگویم

یک سال شد که جسم خسته ام را آغوش مهربان تو آرام میکند

یک سال گذشت و چقدر بهشتی گذشت

یک سال شد … یک سال شد که دیوارهای این خانه عاشقت شدند

یک سال شد که عروس خانه ات شدم …

یک سال شد که با عشق زندگی کنارت گذشت .یک سال خوب یک سال پر از آرامش و عشق

یک سال کنار سختی ها مثل کوه کنار هم ایستادیم و به تمام مشکلات خندیدیم و خدا میداند که چقدر روزهای خوب را با عشق گذراندیم

و امروز دقیقا بعد از ۳۶۵ روز عاشقی من سر سفره افطار فقط از خدا زندگی عاشقانه تر خواستم و بس

زندگی برای من فقط گذروندن لحظه های خوب و عاشقونس

برای من زندگی فقط جنگیدن با سختی ها به امید یه عشقه که این عشق رو فقط تو این خونه میتونم پیدا کنم

سخت عاشق این خانه ام چه کنم …

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.