خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

: نوشته هایی از آقای هلو

لینک مستقیم:

با کلی داستان اومدم !

سلام ، روزهای سرد ، گرم ، بارونی ، برفی ، سیل آسا و کلا عجیب و غریب همه بخیر !

امیدوارم همگی خوب باشین و خوش بگذرونین . من کلا سالی یک دو بار میام ، ولی سعی میکنم زیاد بنویسم ! مستقیم میرم سراغ خاطرات .

همونطوری که میدونین یه مدتی بود که شدیدا دنبال خونه بودیم . هر روز بعد از شرکت کلی با خانوم لیمو توی مناطق مختلف این شهر بزرگ دنبال یه سقف عاشقونه میگشتیم . واقعا پیدا کردن خونه مناسب سخته . تا قبل از این واسه خودم تنها هر جایی که پیدا میشد رو میگرفتم ، فقط بتونم شب برم اونجا بخوابم . ولی الان اوضاع کاملا فرق میکنه . n تا پارامتر به شرایط اضافه شده !

از طرفی توی سال جدید کارهای شرکت منو خیلی اذیت میکرد . ینی حجم کارها اونقدر زیاد شده بود که وضعیت روانی منو هم تحت تاثیر قرار داده بود . ( این یکی از محاسن داشتن مدیر بی شعوره ! )

از اون طرف دیگه هم کار اون شرکت جدید که به صورت ریموتی انجام میدادم گاهی وقتها هوار میشد روی سرم . خیلی از شبها زودتر از ساعت ۳ نمیخوابیدم . صبحش هم ساعت ۵:۳۰ بیدار میشدم و میرفتم شرکت و روز از نو و روزی از نو …

حالا خستگی کار و مشکلات روانی رو بذارین کنار هم تا لذت گشتن دنبال خونه مشترک رو تبدیل کنین به کوفت !

خانوم لیمو رو چند باری اذیت کردم . کاملا متوجه اشتباه خودم شده بودم . ولی عزیز دل اونقدر با متانت و خوبی منو آروم کرد که فقط شرمندگیش واسه من موند .

از حق نگذریم شانس خیلی باهامون یار بود . درسته خیلی علاف شدیم ، خیلی جاها رو گشتیم ، ولی صبرمون نتیجه داد و یکی از بهترین مورد ها رو پیدا کردیم . و بدین سان ما خونه دار شدیم ! البته مستاجری !!!

دو شب پیش قولنامه اش رو نوشتیم و انشالله تا یه مدت دیگه اونجا رو آماده میکنیم و با بانو میریم زیر یک سقف .

چون بانو آخر هفته نیستن ، مجبور شدیم مراسم روز پدر رو زودتر برگزار کنیم . پس ۲ شنبه رفتیم خونه خانومی و کادوی بابا رو دادیم . یه گوشی موبایل جدید برای بابا خریدیم . چه داستانی داشتیم واسه خرید اون ! بهتره هیچی نگم !!! بانو هم واسه من یه لباس خیییییییلی خوشگل با سلیقه نازش خریده بود . دست گلش بی نهایت درد نکنه . خیلی دوسش دارم .

همون شب به خاطر چند تا مشکل خیلی عصبی بودم . اصلا تمرکز نداشتم و چند تا کار پیچیده از شرکت دومی رو سرم ریخته بودن که منو داغون کرده بود . فکر کنم همه فهمیده بودن اونشب چقدر حالم بد بود ! ولی به خوبی و خوشی گذشت .

دیشب هم یهویی حضرت بانو مسیج داد که بیا اینجا شب بریم رستوران ! منم لنگرم آماده گیر کردنه ! سریع رفتم و شب با خانواده مهربان همسر رفتیم رستوران . حالا درسته شلوغ بود و یکمی اذیت شدیم و غذای مورد علاقه رو تموم کرده بودن ، ولی ما لذتش رو بردیم !

امروز هم بانو مثل سال های قبل میرن اعتکاف . تا شنبه احتمالا همدیگه رو نبینیم . خیلی سخته . یادمه خانومی میگفت پارسال تو رو از اعتکاف گرفتم . منم تو دلم گفتم چرا همون سال اول نخواستی ناقلا !!!

امسال با یه دعای ویژه فرستادمش . امیدوارم هرچی صلاح باشه پیش بیاد .

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

تولد یک فرشته

امشب یه فرشته متولد میشه ، یه فرشته ای که اومده تا زندگی منو تبدیل به زیباترین زندگی کنه .
امشب خدا یکی از بهترین فرشته هاش رو میفرسته روی زمین واسه من ، میفرسته تا همنفس من بشه . میفرسته که مادر بچه های من بشه ، میفرسته تا منو غرق زیبایی ، محبت و خوبیهاش کنه .
امشب اونقدر ذوق دارم که حد نداره . امشب بهترین شب عمر منه …
تولدت مبارک تاج سر من . تولدت مبارک فرشته من
امشب یه آرزوی بزرگ دارم .
آرزو میکنم منو تا لحظه ای زنده نگه داره که قدر مهربون همسر رو بدونم . همین و بس
خدایا ، این حس خوب منو به همه عاشقا بده

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

سبز مثل زندگی


سلام ، یه سلام به پاکی هوای امروز تهران و گرمی بخاری های خونه هاتون !
حضرت بانوی من این مدت رگباری پست میذاشتن و همه خاطرات قشنگمون رو ثبت کرد . دست گلش درد نکنه . همیشه تمام زحمت های من میفته گردن بانو .
این مدتی که گذشت خیلی خوب بود . مثل همه روزهایی که با همیم . دوباره پنجشنبه رفتیم درکه و کلی عکس های قشنگ قشنگ گرفتیم و قدم زدیم و آخر از همه یه کشک بادمجون توووووووپ خوردیم ! فوق العاده بود . از همه قسمتهاش بهتر اون بود که دیگه اون روز با ناراحتی از هم خداحافظی نمیکردیم تا جدا بشیم ، بلکه مستقیم دو نفری رفتیم خونه اونها و کلی خوش گذشت ! هرچند که متاسفانه من یکمی مریض شده بودم و حساسیتم رفته بود روی مخ !
تازگیا یه سرگرمی جدید اونجا پیدا کردیم به اسم منچ !!! آقا ۴ نفری میشینیم بازی میکنیم و برای بردن به هر تقلبی رو میاریم !!! حالا این وسط من از همه سالم تر بازی میکنم ، پسر برادر خانومی که میزنه و نابودمون میکنه ! توی عمرم ۳ تا شیش پشت سر هم نیاوردم ، اون جغله کارش آوردنه شیش هست !!! ( البته با تقلب ! )
خلاصه دور هم با خانواده خیلی خوش میگذره .
عصر شنبه هم از شرکت داشتم میرفتم خونه ، بر عکس اون روز هم خیلی دیر از شرکت حرکت کردم . تقریبا وسط های راه بودم که خانومی زنگ زد . گفت کجایی ؟ گفتم فلانجا ، گفتش میای اینجا !؟ من یکمی متعجبانه پرسیدم خبریه !؟ گفت نه ، همینجوری ! گفتم باید بهانه ای باشه تا بیام ! گفت یه چیزی هست که اگه بگم میای ! گفتم بگو ، گفت شام کشک بادمجون داریم ! گفتم دارم میام !!!
ینی اینقدر اون شام حال داد که نگو ! تازه بستنی که اون سری سر بازی منچ باخته بودم رو هم خریدم و دور هم خوردیم ! خیلی عالی بود .
به قول مادر خانومی کشک بادمجون بهانه اس ! ما هم دنبال بهانه واسه دیدن همدیگه !
راستی ! یه اتفاق باحال دیگه هم افتاد !
هفته قبل جشن نامزدی داداش کوچیکم بود که بنا به دلایلی من و همسر نتونستیم بریم . البته جشن که نبود ، مراسم عقد بود . فکر کنین ، دهه هفتادی ها هم دارم میرن خونه بخت ! ایشالله که خوشبخت بشن .
بابام سر این قضیه که ما نتونستیم بریم خیییییییلی ناراحت بود . جوری که فرداش خاله ام زنگ زد بهم و کلی گلایه کرد ازم . گفت هرجا بابام میرفت میگفت جای هلو و خانم لیمو خالیه …
ما هم ناراحت بودیم ، ولی خب نشد . بگذریم .
این هفته هم بی صبرانه منتظرم تا ۵ شنبه بشم تا سریه برم دیدن مهربون بانو . خیلی دلم واسش تنگ شده .
خب ، همکارم چایی آورد . برم چایی بخورم تا ببینم چی میشه !
فعلا …

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

سی ساعت در هوایت

سلام دوستان گل
الان که این پست رو مینویسم بی نهایت خسته ام و چشمام داره میسوزه . اما دوست داشتم حس خوب الانم رو با شما تقسیم کنم و بیشتر هم دوست داشتم وقتی همسرم بهم پیام میده : عشقم من رسیدم خونه ، منم بهش پیام بدم : خسته نباشی آقاهه سایت به روزه ها !
.
.
.

عشقم از پنجشنبه ظهر خونه ما بود و تا نیم ساعت پیش هم با هم بودیم و با دلتنگی از هم جدا شدیم .
دقیقا سی ساعت در کنار هم بودیم و تو هوایی نفس میکشیدم که عشقم داشت نفس میکشید . با هم ناهار خوردیم صبحانه خوردیم شام خوردیم قدم زدیم خرید کردیم گشتیم و کلی لحظات عاشقونه ای رو با هم گذروندیم.
تو همین چند ساعت اینقدر بهم خوش گذشت که وقتی اومدم خونه و دیدم عشقم نیست دلم گرفت و کم مونده بود بزنم زیر گریه 🙁
دیروز برای ناهار عشقم خونه ما اومد . با یه جعبه بزرگ کیک ! و یک هدیه

هدیه رو باز کردم و ازش تشکر کردم . ناهار خوردیم و بعد از ظهر هم همه با هم کیک رو خوردیم . کلی عکس انداختیم و دو ماه شدن عشقمون رو در کنار هم جشن گرفتیم .
بعد از خودن کیک همه با هم رفتیم یه مجتمع تجاری اطراف تهران که تازه باز شده و جای خوبی هم هست .
عشقم برام دو تا شال خوشگل و یه کیف خیلی خیلی خوشگل تر خرید و واقعا هوامو داشت . من مریض بودم و زیاد حالم خوب نبود اما عشقم مثل همیشه مراقبم بود .
یه کم هم وسیله جهازم رو خریدم . راستی یادم رفت بگم چهارشنبه مریض شدم و نرفتم سرکار ولی ساعت ۱۰ صبح با مامان و خواهر و زنداداشم رفتیم بازار بزرگ و یه سری از وسایل جهازم اعم از رو تختی و خرده ریزهای آشپزخونه رو خریدیم . خیلی خریدام قشنگ شده و فقط بی صبرانه منتظر روزی ام که بخوام اینها رو بچینم و تو اون خونه عاشقونه با همسرم زندگیمون رو شروع کنیم

خب برگردیم ادامه خاطرات :
شب آخر وقت داداشم رفت شام گرفت و اومدیم خونه و دور هم شام خوردیم و کمی نشستیم و آخر شب نزدیک ساعت یک رفتیم برای خواب
اینقدر بدنم درد میکرد که عشق نازنینم کلی زحمت کشید و بدنم رو ماساژ داد . واقعا دستای مهربونش رو میبوسم و باید بهش بگم دستای مهربونت و قلب رئوفت تمام دارایی منه .
صبح با صدای ناز همسرم که صدام میکرد بیدار شدم با هم صبحانه خوردیم و کلی خوش گذروندیم . بعد از خوردن ناهار و دیدن فیلم رفتیم خونه داداشم .
داداشم تازه از ماموریت چند ماهه برگشته بود و واقعا از دیدنش خوشحال شدیم .
از اونجا هم برگشتنی عشقم رفت خونه خودش . و من تنهایی برگشتم خونه . وقتی رسیدیم خونه مامانم میگفت چقدر جای هلو خالیه ، به بودنش عادت کردیم .خودم هم که اصلا بغض کردم از نبودنش …
.
.
.
دیروز تو پاساژ همسرم کنارم قدم میزد و تمام لحظه های نبودنش رو همونطوری که قبلا بهم قول داده بود جبران میکرد . وقتی پیشمه افتخار میکنم بهش . وقتی صبورانه نیم ساعت تو مغازه کیف فروشی همراهم میمونه تا من همه کیف ها رو ببینم و یکی رو انتخاب کنم . وقتی از خرید کیفم پشیمون میشم و مجبوریم یه طبقه رو دوباره برگردیم و عوضش کنیم با عشق همراهم میاد و با آرامش و عشقی که داره باعث میشه منم آروم بشم
خدایا همه عشق ها رو به هم برسون و مزه این لحظات خوب و عاشقونه رو بهشون بچشون
شکرت خدای مهربونم 🙂

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

حالا که برگشتیم

black-couples-in-bed-black-and-white-taduvztl
سلام . خوبین ؟
بالاخره یکی از شیرین ترین تجربه های دو نفریمون که یه مسافرت شیرین بود تموم شد و از دیروز دوباره کار و زندگی و عادیمون شروع شد !
ولی باید یه سری چیزها رو الان ثبت کرد .
میگن همیشه آدم رفیقش رو توی سفر میشناسه ، واقعا راسته . البته در مورد من و همسری این موضوع اونجوری که فکرشو میکنین صدق نمیکنه . چون خانوم لیمو علاوه بر رفیق بودن ، همسر و تاج سر هستن و خب این مقایسه یکمی نا عادلانه اس .
ولی این سفر تجربه های بی نظیری واسه ما داشت . اولینش این بود که فهمیدم خانومی چقدر پا به پای کارهای هیجان انگیز من هست . شاید رفتن دیروقت ما به شاندیز و عکس گرفتن تو تاریکی شب اونم با نور چراغ ماشین ، یا خوردن فالوده توی هوای سرد چیز خاصی نباشه ، ولی واسه من جالب بود !
یا شیطنت های دو نفری موقع درست کردن شام و موقع خواب !
خیلی باحاله ! خییییییییلی
از همه باحال تر وقتیه که بیدار میشی ، یهو میبینی یه فرشته ناااااااااز کنارت خوابیده !
اصن روح آدم پرواز میکنه !!!
یه جورایی این سفر شناخت ما رو از همدیگه بیشتر کرد . و خوشحالم که هر روز بیشتر متوجه میشم انتخابم بهترین ، بهترین و بهترین دختر دنیا بوده .
و حالا که برگشتیم تهران میتونیم ادعا کنیم یکی از خوشبخت ترین زوج های دنیاییم !

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.