خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

: نوشته هایی از آقای هلو

لینک مستقیم:

تولد یک فرشته

امشب یه فرشته متولد میشه ، یه فرشته ای که اومده تا زندگی منو تبدیل به زیباترین زندگی کنه .
امشب خدا یکی از بهترین فرشته هاش رو میفرسته روی زمین واسه من ، میفرسته تا همنفس من بشه . میفرسته که مادر بچه های من بشه ، میفرسته تا منو غرق زیبایی ، محبت و خوبیهاش کنه .
امشب اونقدر ذوق دارم که حد نداره . امشب بهترین شب عمر منه …
تولدت مبارک تاج سر من . تولدت مبارک فرشته من
امشب یه آرزوی بزرگ دارم .
آرزو میکنم منو تا لحظه ای زنده نگه داره که قدر مهربون همسر رو بدونم . همین و بس
خدایا ، این حس خوب منو به همه عاشقا بده

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

سبز مثل زندگی


سلام ، یه سلام به پاکی هوای امروز تهران و گرمی بخاری های خونه هاتون !
حضرت بانوی من این مدت رگباری پست میذاشتن و همه خاطرات قشنگمون رو ثبت کرد . دست گلش درد نکنه . همیشه تمام زحمت های من میفته گردن بانو .
این مدتی که گذشت خیلی خوب بود . مثل همه روزهایی که با همیم . دوباره پنجشنبه رفتیم درکه و کلی عکس های قشنگ قشنگ گرفتیم و قدم زدیم و آخر از همه یه کشک بادمجون توووووووپ خوردیم ! فوق العاده بود . از همه قسمتهاش بهتر اون بود که دیگه اون روز با ناراحتی از هم خداحافظی نمیکردیم تا جدا بشیم ، بلکه مستقیم دو نفری رفتیم خونه اونها و کلی خوش گذشت ! هرچند که متاسفانه من یکمی مریض شده بودم و حساسیتم رفته بود روی مخ !
تازگیا یه سرگرمی جدید اونجا پیدا کردیم به اسم منچ !!! آقا ۴ نفری میشینیم بازی میکنیم و برای بردن به هر تقلبی رو میاریم !!! حالا این وسط من از همه سالم تر بازی میکنم ، پسر برادر خانومی که میزنه و نابودمون میکنه ! توی عمرم ۳ تا شیش پشت سر هم نیاوردم ، اون جغله کارش آوردنه شیش هست !!! ( البته با تقلب ! )
خلاصه دور هم با خانواده خیلی خوش میگذره .
عصر شنبه هم از شرکت داشتم میرفتم خونه ، بر عکس اون روز هم خیلی دیر از شرکت حرکت کردم . تقریبا وسط های راه بودم که خانومی زنگ زد . گفت کجایی ؟ گفتم فلانجا ، گفتش میای اینجا !؟ من یکمی متعجبانه پرسیدم خبریه !؟ گفت نه ، همینجوری ! گفتم باید بهانه ای باشه تا بیام ! گفت یه چیزی هست که اگه بگم میای ! گفتم بگو ، گفت شام کشک بادمجون داریم ! گفتم دارم میام !!!
ینی اینقدر اون شام حال داد که نگو ! تازه بستنی که اون سری سر بازی منچ باخته بودم رو هم خریدم و دور هم خوردیم ! خیلی عالی بود .
به قول مادر خانومی کشک بادمجون بهانه اس ! ما هم دنبال بهانه واسه دیدن همدیگه !
راستی ! یه اتفاق باحال دیگه هم افتاد !
هفته قبل جشن نامزدی داداش کوچیکم بود که بنا به دلایلی من و همسر نتونستیم بریم . البته جشن که نبود ، مراسم عقد بود . فکر کنین ، دهه هفتادی ها هم دارم میرن خونه بخت ! ایشالله که خوشبخت بشن .
بابام سر این قضیه که ما نتونستیم بریم خیییییییلی ناراحت بود . جوری که فرداش خاله ام زنگ زد بهم و کلی گلایه کرد ازم . گفت هرجا بابام میرفت میگفت جای هلو و خانم لیمو خالیه …
ما هم ناراحت بودیم ، ولی خب نشد . بگذریم .
این هفته هم بی صبرانه منتظرم تا ۵ شنبه بشم تا سریه برم دیدن مهربون بانو . خیلی دلم واسش تنگ شده .
خب ، همکارم چایی آورد . برم چایی بخورم تا ببینم چی میشه !
فعلا …

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

سی ساعت در هوایت

سلام دوستان گل
الان که این پست رو مینویسم بی نهایت خسته ام و چشمام داره میسوزه . اما دوست داشتم حس خوب الانم رو با شما تقسیم کنم و بیشتر هم دوست داشتم وقتی همسرم بهم پیام میده : عشقم من رسیدم خونه ، منم بهش پیام بدم : خسته نباشی آقاهه سایت به روزه ها !
.
.
.

عشقم از پنجشنبه ظهر خونه ما بود و تا نیم ساعت پیش هم با هم بودیم و با دلتنگی از هم جدا شدیم .
دقیقا سی ساعت در کنار هم بودیم و تو هوایی نفس میکشیدم که عشقم داشت نفس میکشید . با هم ناهار خوردیم صبحانه خوردیم شام خوردیم قدم زدیم خرید کردیم گشتیم و کلی لحظات عاشقونه ای رو با هم گذروندیم.
تو همین چند ساعت اینقدر بهم خوش گذشت که وقتی اومدم خونه و دیدم عشقم نیست دلم گرفت و کم مونده بود بزنم زیر گریه 🙁
دیروز برای ناهار عشقم خونه ما اومد . با یه جعبه بزرگ کیک ! و یک هدیه

هدیه رو باز کردم و ازش تشکر کردم . ناهار خوردیم و بعد از ظهر هم همه با هم کیک رو خوردیم . کلی عکس انداختیم و دو ماه شدن عشقمون رو در کنار هم جشن گرفتیم .
بعد از خودن کیک همه با هم رفتیم یه مجتمع تجاری اطراف تهران که تازه باز شده و جای خوبی هم هست .
عشقم برام دو تا شال خوشگل و یه کیف خیلی خیلی خوشگل تر خرید و واقعا هوامو داشت . من مریض بودم و زیاد حالم خوب نبود اما عشقم مثل همیشه مراقبم بود .
یه کم هم وسیله جهازم رو خریدم . راستی یادم رفت بگم چهارشنبه مریض شدم و نرفتم سرکار ولی ساعت ۱۰ صبح با مامان و خواهر و زنداداشم رفتیم بازار بزرگ و یه سری از وسایل جهازم اعم از رو تختی و خرده ریزهای آشپزخونه رو خریدیم . خیلی خریدام قشنگ شده و فقط بی صبرانه منتظر روزی ام که بخوام اینها رو بچینم و تو اون خونه عاشقونه با همسرم زندگیمون رو شروع کنیم

خب برگردیم ادامه خاطرات :
شب آخر وقت داداشم رفت شام گرفت و اومدیم خونه و دور هم شام خوردیم و کمی نشستیم و آخر شب نزدیک ساعت یک رفتیم برای خواب
اینقدر بدنم درد میکرد که عشق نازنینم کلی زحمت کشید و بدنم رو ماساژ داد . واقعا دستای مهربونش رو میبوسم و باید بهش بگم دستای مهربونت و قلب رئوفت تمام دارایی منه .
صبح با صدای ناز همسرم که صدام میکرد بیدار شدم با هم صبحانه خوردیم و کلی خوش گذروندیم . بعد از خوردن ناهار و دیدن فیلم رفتیم خونه داداشم .
داداشم تازه از ماموریت چند ماهه برگشته بود و واقعا از دیدنش خوشحال شدیم .
از اونجا هم برگشتنی عشقم رفت خونه خودش . و من تنهایی برگشتم خونه . وقتی رسیدیم خونه مامانم میگفت چقدر جای هلو خالیه ، به بودنش عادت کردیم .خودم هم که اصلا بغض کردم از نبودنش …
.
.
.
دیروز تو پاساژ همسرم کنارم قدم میزد و تمام لحظه های نبودنش رو همونطوری که قبلا بهم قول داده بود جبران میکرد . وقتی پیشمه افتخار میکنم بهش . وقتی صبورانه نیم ساعت تو مغازه کیف فروشی همراهم میمونه تا من همه کیف ها رو ببینم و یکی رو انتخاب کنم . وقتی از خرید کیفم پشیمون میشم و مجبوریم یه طبقه رو دوباره برگردیم و عوضش کنیم با عشق همراهم میاد و با آرامش و عشقی که داره باعث میشه منم آروم بشم
خدایا همه عشق ها رو به هم برسون و مزه این لحظات خوب و عاشقونه رو بهشون بچشون
شکرت خدای مهربونم 🙂

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

حالا که برگشتیم

black-couples-in-bed-black-and-white-taduvztl
سلام . خوبین ؟
بالاخره یکی از شیرین ترین تجربه های دو نفریمون که یه مسافرت شیرین بود تموم شد و از دیروز دوباره کار و زندگی و عادیمون شروع شد !
ولی باید یه سری چیزها رو الان ثبت کرد .
میگن همیشه آدم رفیقش رو توی سفر میشناسه ، واقعا راسته . البته در مورد من و همسری این موضوع اونجوری که فکرشو میکنین صدق نمیکنه . چون خانوم لیمو علاوه بر رفیق بودن ، همسر و تاج سر هستن و خب این مقایسه یکمی نا عادلانه اس .
ولی این سفر تجربه های بی نظیری واسه ما داشت . اولینش این بود که فهمیدم خانومی چقدر پا به پای کارهای هیجان انگیز من هست . شاید رفتن دیروقت ما به شاندیز و عکس گرفتن تو تاریکی شب اونم با نور چراغ ماشین ، یا خوردن فالوده توی هوای سرد چیز خاصی نباشه ، ولی واسه من جالب بود !
یا شیطنت های دو نفری موقع درست کردن شام و موقع خواب !
خیلی باحاله ! خییییییییلی
از همه باحال تر وقتیه که بیدار میشی ، یهو میبینی یه فرشته ناااااااااز کنارت خوابیده !
اصن روح آدم پرواز میکنه !!!
یه جورایی این سفر شناخت ما رو از همدیگه بیشتر کرد . و خوشحالم که هر روز بیشتر متوجه میشم انتخابم بهترین ، بهترین و بهترین دختر دنیا بوده .
و حالا که برگشتیم تهران میتونیم ادعا کنیم یکی از خوشبخت ترین زوج های دنیاییم !

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

چه شیرین است طعم این زندگی

travel_engagment_ideas

سلام به همه . خوبین ؟ خوشین ؟ دماغا چاقه !؟ لپا تپله !؟ شیکما گرده !؟ لبا خندونه !؟ خدا رو شکر . همیشه خوب و خوش و خندون باشین .

حال من و همسر مهربونم هم خیلی خوبه . این روزها کلا خیلی خوبه . یعنی یه عالمه دلیل واسه خوب بودن و شاد بودن داریم . همین خودش یه دنیا ارزش داره .

اون شبی که توی پارک دو نفری نشسته بودیم و صحبت میکردیم ، به عشقم میگفتم که واقعا هیچ پیش زمینه ای در مورد این روزها نداشتم . یعنی هر جوری که فکر میکردم ممکنه باشه ، اما نه اینجوری !

لحظه لحظه اش شیرینه . اگه بخوام خیلی واضح در موردش بگم ، مثل زندگی پس از مرگه !!! اصلا تصور بدی در موردش نکنین ، فقط میخوام حس جدید رو توضیح بدم . با اون چیزی که فکر میکردم زمین تا آسمون فرق داره .

خلاصه خییییییعلی خوبه !!! انشالله خدا نصیب همه کنه !

هفته قبل یه روز واقعا خوبی داشتیم . از صبح که با هم رفتیم تا شب که برگشتیم واقعا بهمون خوش گذشت . مخصوصا اون تیکه ای که رفتیم خونه فامیلمون ، وقتی خانومشون در رو باز کردن و اولین جمله ای که گفت این بود : وااااای این چقدر خوبه !!! ( منظور از این ، همون همسر بنده بود !!! )

وقتی یه نفر با یک نگاه میتونه اینقدر حس خوبی نسبت به خانومی من داشته باشه واقعا جالب و جذابه . مثل بار اولی که خودم دیدمش . شاید اون روز توی دلم منم همین جمله رو گفتم !

خب یه لحظه ببخشید …

همین الان یه پیشنهاد شغلی جدید تر با موقعیت بالاتر از یک شرکت خخخخخخخخیلی گنده و معتبرتر بهم شد !!! ۴ شنبه وقت مصاحبه دارم ! یوووووووووهو !!!

یه اعترافی هم باید بکنم . بعد از ازدواج درسته بیشتر کار میکنم ، بیشتر خسته میشم ، کمتر استراحت میکنم و فکرم خییییییلی بیشتر از قبل درگیره ، ولی همش لذت داره . میدونی همه اینها یه هدف داره . اون هدف هم چیزی نیست جز رسوندن عشقت به آرامش . همه کار میکنم تا همیشه لبش خندون باشه و از ته دل بخنده . نمیدونین وقتی از ته دل میخنده چه حالی میشم . روحم پرواز میکنه ! ۱۰ سال جوون تر میشم ! عاشق خندیدنشم !

هفته آینده هم یه برنامه واقعا عالی در پیش داریم . برنامه ای که واقعا انتظارش رو نداشتم اکی بشه . ولی خدا رو شکر همه چی داره عالی پیش میره تا به یکی از قدیمی ترین و شیرین ترین آرزوهای خودمون برسیم . مسافرت دو نفره و عاشقونه به مشهد .

از ما خوشحال تر مامان و بابای من هستن ! دلشون واسه عروسشون خیلی تنگ شده بود . وقتی به بابام گفتم بابام کلی خوشحال شد . مامانم که ذوق کرده بود !

حالا هم برم که احضار شدم !

 

هر روز سپاسگزارم برای:
شب هایی که به صبح می رسند،
دوستانی که بخشی از خانواده می شوند
رویاهایی که تحقق می یابند و
علاقه هایی که به عشق تبدیل می شوند

روزهاتون عاشقونه 🙂

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.