خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

: نوشته هایی از آقای هلو

لینک مستقیم:

بین النوشته !

سلام ، احوالات چطوره ؟ ببخشید بین نوشته های همسری اومدم و یه پارازیت انداختم ! ولی لازم بود اعلام حیات کنم و بیام و منم یکمی از حس و حالم بنویسم .
توی این مدت که برنامه هامون رو واسه مراسم داشتیم فیکس میکردیم ، تا وقتی که توی راه برگشتن به تهران بودیم پر بودم از استرس . البته این مدل استرس خیلی فرق داره با قبلی ها . کلا یه مدل دیگه اس .
ولی نمیتونین تصور کنین حس این روزهامون چقدر باحال و جالبه ! به شخصه فکر نمیکردم اینقدر حس و حالم متفاوت باشه و اینقدر شدید دلتنگ خانوم لیمو باشم .
از اون بهتر حس خوبیه که خانواده هامون مخصوصا پدرم بهمون میدن . وقتی تلاش پدرم رو میبینم برای هر چه بهتر برگزار کردن مهمونی ، وقتی میبینم از من نگران تره ، اما اصلا به روی خودش نمیاره ، وقتی میبینم با عروس گلش صحبت میکنه و از نگرانی هاش میگه و هزارتا مهربونی دیگه کلا لذت میبرم و دوست دارم زودتر نتیجه این همه زحمت رو نشونشون بدم .
هرچند وقتی دیشب خانوم لیمو میگفت با بابا صحبت کرده و بعدش بهم گفت بابات چقدر نازه ! من کلی به داشتن بابام افتخار کردم .
از زحمت های مامانم از چند روز قبل اومدن ما به مشهد ، زحمتهاش واسه مهمونی ، دعاهاش واسه خوشبختی ما و …
همینطور در مورد مامان و بابای عشقم ، اونها هم خیلی زحمت کشیدن و سختی کشیدن . امیدوارم داماد خوبی واسشون باشم و دختر گل ته تغاریشون رو خوشبخت کنم !
خانواده عشقم خیلی نسبت بهم محبت دارن . وقتی میرم خونشون منو خیلی تحویل میگیرن و خیلی بهم خوش میگذره .
من اصلا باورم نمیشه که بالاخره اومدم خونه عشقم ، کنار مامان و بابای مهربونش میشینم و باهاشون صحبت میکنم . با داداش های خوبش حرف میزنیم و توی مهمونی و جمع بهم احترام زیادی میذارن .
خواهر خوب و داماد عزیزشون ، چون از قدیم باهاشون ارتباط داشتم واقعا باهاشون احساس نزدیکی خاصی میکنم .

ما وارد یه دنیای دیگه شدیم ، یه حس و حال جدید ، یه تجربه شیرین .
به عنوان یه برادر کوچیک برای دوستای خوبم یه پیشنهاد دارم . قبل از هر کاری با عشقتون رفیق باشین . دوست باشین ، روراست و صاف باشین .
من همینجا به عشق همیشگی خودم قول میدم باهاش تا آخر عمرم صادق ، رفیق و از همه مهمتر عاشق باشم . نمیخوام خیلی اتفاق ها واسه ما بیفته ، درسته میگن دعوا نمک زندگیه ، ولی ما ترجیح میدیم زندگی رو کم نمک میل کنیم !
بی صبرانه منتظر دیدن عشقم برای آخر هفته هستم .
امیدوارم یه روزی همه طعم شیرین عشق رو با تک تک سلولهای بدنشون حس کنن و ازش لذت ببرن . ایشالله !

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

سفر به مشهد و حواشی اون

سلام به همه . امیدوارم هرجا که هستین شاد باشین .
روز ۳ شنبه عصر من طبق برنامه ای که داشتم اومدم مشهد . همونطور که توی پست قبلی خانومی نوشت ، یه سری اتفاقات خیلی بد افتاد که یه جورایی همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد . چیزی که بعید میدونم لکه اون از زندگیمون پاک بشه …
اون شب توی قطار چون خیلی اعصابم خورد بود ، حواسم به خودم نبود و بدجوری سرما خوردم . صبح زود رسیدم خونه . همه خواب بودن . منم خیلی بدنم کوفته بود و یه راست رفتم خوابیدم . تا حدودا ساعت ۱۰ که خانومی زنگ زد و منم بیدار شدم . اولش با مامان و بابا صحبت کرد و بعدش با من .
ظهرش دوستم یه ساعتی اومد دنبالم و با هم رفتیم کمی چرخیدیم و صحبت کردیم تا عصر . چون احتمالا ۴ شنبه و ۵ شنبه یه جلسه داشتیم ، قرار شد همون شب من با دوستم بریم کوه . واسه اون برنامه کلی وسیله آورده بودم . عصر اون روز رفتیم کلی خرید کردیم و شب ساعت ۸ رفتم سر قرار و حدودا ساعت ۱۱ رسیدیم اول روستا .
قدم میزدیم و حرف میزدیم و نگاهمون تو آسمون بود . اون شب به خاطر اینکه ماه توی آسمون نبود پر بود از ستاره . داشتم به خانومی فکر میکردم و قدم میزدم . این چند وقت موعد بارش شهاب برساوشی بود و چون هیچ نور شهر و ابری توی آسمون نبود ، تقریبا هر ۳۰ ثانیه یه شهاب رد میشد . با دوستم اون شب در مورد همه چی صحبت میکردیم . از حیات فرازمینی گرفته تا کروموزوم !!! یادمه وقتی از یه قسمت جاده رد میشدیم ، یه صدای عجیبی شبیه نفس کشیدن یه موجود از کنار دستمون توی جنگل شنیدیم . با اینکه دوتاییمون وسیله دفاعی داشتیم ، ولی باید اعتراف کنم اون صدای عجیب ما رو خیلی ترسوند .
قرار بود بریم توی یه کلبه ای که چندین سال پیش میدونستم اونجا هست و چون چادر نداشتیم میخواستیم حتما شب رو اونجا بخوابیم تا مشکلی پیش نیاد .
خیلی راه بود ، ساعت حدود ۲ شب رسیدیم اونجا و متاسفانه دیدیم اونجا رو ساختن و واسش در گذاشتن و یه قفل هم به اون زدن .
حالمون گرفته شد . توی خونه که نمیشد بریم ، پشت در اونجا نشستیم و یه اجاق درست کردیم و چای درست کردیم . ۲ تا لیوان چای خوردیم و داشتیم کم کم جوجه هایی که گرفته بودیم رو واسه سرخ کردن آماده میکردیم که همون صدای عجیب دوباره از نزدیک جایی که بودیم شنیدیم . یه مشعل درست کردم و توی جنگل رو با دقت نگاه کردم . اولش چیزی ندیدم . به دوستم گفتم سریع جوجه ها رو سرخ کنه و بزنیم بر بدن تا ببینیم چی پیش میاد .
هنوز اولین سیخ رو نخورده بودیم که از لای بوته ها برق زدن چشم یه چیزی رو دیدیم . واقعا ترسناک بود . مطمئن بودم سگ نیست ، گراز هم نمیتونست باشه ، چون گراز وقتی توی اون شیب راه میره کلی سر و صدا میکنه . گفتم یا گرگ هست ، یا یه چیز خیلی بدتر .
به دوستم گفتم ریسک نمیکنیم . چون سرپناه درستی نداریم اینجا بودن ما اشتباهه . سریع وسایل رو جمع کنیم و بزنیم بریم تو جان پناه . وسایل رو با سرعت نور جمع کردیم و یه مشعل درست کردیم و با سرعت برگشتیم .
توی مسیر اونقدر ترسیده بودیم که حد نداشت . همون اول جلوی راهمون ۲ تا گراز دیدیم . ولی خوشبختانه از شعله آتیش ترسیدن و فرار کردن . ما هم با سرعت بیشتر برگشتیم و بعد از ۲ ساعت رسیدیم توی جان پناه . نمیتونین تصور کنین چقدر خیالمون راحت شد ! اونقدر خسته بودیم که وقتی رفتیم تو کیسه خواب درجا خوابمون برد . فکر کنین ساعت ۴ صبح خوابیدیم تا ۱۰ . ساعت ۱۰ بیدار شدیم و با کمی خنده و شوخی صبحونه خوردیم و کم کم برگشتیم . ساعت حدود ۴ عصر رسیدیم خونه . قبلش به محض اینکه آنتن موبایل برگشت دیدم خانومی بهم زنگ زد . مشخص بود که از صبخ داشته بهم زنگ میزده و نگران بوده . قربونش برم من . بی نهایت خسته بودیم و من که درجا پریدم تو جکوزی و یه ساعتی خوابیدم . بدنم نرم شد و بعدش با سورپرایز مامانم واسه ناهار که کشک بادمجون بود ناهار رو زدم به بدن .
اون روز خیلی خسته بودم و چون شب قبلش هم خیلی هوا سرد بود ، سرما خوردگیم بدتر شد . قرص و دارو و میخوردم و گیج میشدم و خوابم میبرد .
خلاصه اون برنامه هم تموم شد . من هم جمعه عصر برمیگردم تهران .
۱ شنبه هم داداشم میاد تهران و تقریبا میخواد واسه همیشه تهران بمونه و کار کنه . حالا ببینم میتونه و طاقت میاره یا نه .
الانم خانومی گلم بهم زنگ زد و کلی با هم عشقولانگی حرف زدیم و کلی ذوق کردیم و خوشحال شدم . زودتر دوس دارم برگردم تهران پیش خانومی .
حس خوبیه که ببینی خانومیت زنگ میزنه خونه ، با مامان و بابا صحبت میکنه ، مامان و بابا کلی خوشحال میشن ، هر چند ساعت صحبت عروس خانوم میشه و کلا جو خیلی خوبی ساخته شده .
اینکه دیگه ترسی نداری ، مخفی کاری نداری ، هر بار بهت زنگ میزنه ، مامان و بابا میدونن کی بوده که رفتم توی اتاق و یه عالمه خندیدم و بعدش اومدم بیرون ! تازه میگن سلام برسون !
خیلی خوبه ، خیییییییییلی …

  • نرگس

    سلام…خوبین؟؟
    چه ترسناک بود رفتن به کوه!!من که هیجانی شدم…
    ان شاالله همیشه کنار هم شاد باشید و اتفاقای بد از زندگیتون دور باشه…

  • آقای هلو

    ترس رو توی اون ۲ ساعت دویدن باید میدیدین !!!
    واقعا وحشتناک بود !
    ممنونم ، ایشالله اتفاق های بد از زندگی همه دور باشه 🙂

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

دور تند عاشقی

جمعه عزیز جان خونه ما بودن و باز هم یک روز خوب رو کنار هم گذروندیم

ساعت نزدیکای شش وقتی تو راه پله ها دیدمش دلم ضعف کرد . مامانم هم که حس این روزامو خیلی خوب درک میکنه میره داخل که منم راحت با نامزد جونم خوش و بش کنم.

میایم داخل کنار هم میشینیم و آقای هلو تا میبینه کسی نیست تند تند بوسم میکنه . هی میگم نکن زشته میبینن ! ولی گوش نمیکنه میگه همه باید بدونن من چقدر دوستت دارم !

آقامون برامون یه دسته گل گرفته بودن که زحمت کشیدن جا گذاشتن خونشون !!!! من گلموووووووووووو میخوام:( هععععی

 

هلوی من نی نی ۲۰ روزمون رو میگیره تو دستش و همینطوری ذل میزنه بهش و من لذت میبرم و ذوق میکنم که همسرم نی نی دوست داره و آروم تو گوشش میگم با نی نی خودمون چیکار میکنی !!!!

میریم تو اتاق و کلی سلفی عشقولانه از هم میگیریم و یه عالمه قربون صدقه هم میریم و کلی خوش میگذرونیم با هم . کنار هم دراز میکشیم و با هم صحبت میکنیم .

 

شام رو دو نفره میچینه برامون مامان مهربونم و میگه شاید کنار ما خجالت بکشه زیاد نخوره . این طور راحت ترین 🙂 یه شام عاشقونه با هم میخوریم و خیلی هم بهمون میچسبه

بدترین موقع هم موقع رفتن آقایی هستش . خیلی ناراحت میشم وقتی میره دلم واقعا میگیره و زود میرم تو اتاق و گوشیمو میگیرم دستمو عکساشو نگاه میکنم 🙁

موقع رفتن مثل همیشه دستمو میگیره و میبوسه و میره …

.

.

.

این چند روز هم دنبال کارای عقدمون هستیم و واقعا لذت بخشه . از خدا برای همه دوستانم این روزا رو آرزووووووووووووو میکنم :*

اگر امام رضا قبول کنه مراسم عقدمون تو حرم ایشون برگزار میشه . خود امام رضا ما رو به هم رسوند و الان خودش میخواد بشه میزبان وصال آسمانی ما 🙂 یه پیوند عاشقونه تو یه قطعه از بهشت خدا 🙂

 

امروز همسر مهربان میره مشهد و تا شنبه نمیاد . خدایا تا شنبه چیکار کنم 表情 のデコメ絵文字 لدفن مراقب عشق من باش

 

index

 

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

یک هفته گذشت !

سلام به همه دوستای گل ! شب و روزتون به خیر باشه .

بله ، همونطور که از تیتر خوندین ، ۱ هفته از دوران شیرین نامزدی من و همسر قند عسلم گذشت . یک هفته ای که خیلی واسمون جذاب و شیرین بود . حس فوق العاده ای هست که بعد از اون همه تنهایی ( تنهایی که نمیشه گفت ، ولی زندگی مخفی با همسر جونی ) بعد خودتو وسط یه عالمه آدم خوب و مهربون ببینی . خانواده مهربون بانو واقعا با من خیلی عالی رفتار میکنن و من واقعا از بودن توی جمع اونها لذت میبرم .

مثلا جمعه شب که رفته بودم واسه دیدن نی نی تازه به دنیا اومده ، مامان همسری خیلی استقبال گرمی کرد ، پدر مهربون همسری همینطور ، برادر و داماد و خواهر خوبشون وتک تک فامیلهاشون .

خلاصه روزهای شیرینی داریم . ایشالله همه جوون ها این روزهای شیرین رو تجربه کنن .

ما هم داریم از ثانیه ثانیه این روزها لذت میبریم .

خانواده من هم عروس گلشون رو خیلی دوس دارن . تقریبا همیشه صحبت از خانومی هست . خواهرم که بی نهایت دوسش داره . همیشه میگه مهرش بدجوری به دلم نشسته . منم تو دلم ذوق میکنم و حال میکنم !

خب ، من بعدا با یه پست خیلی مفصل تر میام . ولی الان به توصیه خانومی فقط اومدم هفتمین روز نامزدیمون رو یادآوری و ثبت کنم .

به امید جشن هفتادمین سالگرد نامزدیمون !

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

جیگر ! آخرین شام مجردی !!!

 

سلام . آخرین روز ماه رمضون همه به خیر و پیشاپیش عید فطر مبارک . ایشالله از این ماه عزیز نهایت استفاده رو برده باشین .

فردا هم همونطوری که عشقم قبلا نوشتن ، روز خیلی خیلی مهمی واسمون هست و کلی استرس و نگرانی و ذوق و شوق داریم ! مامان و بابا به همراه برادرهام و خاله هام دارن امروز میان تهران و تا شب میرسن خونه من که انشالله واسه فردا عصر بریم خونه مهربان همسر .

دیروز عصر به همراه بانو رفتیم خرید . خیلی خوب بود . کلی قدم زدیم و حرف زدیم و عشقولانگی کردیم ! نزدیک های افطار گفتیم بریم جای همیشگی افطاری ، ولی اونجا بسته بود . به ناچار رفتیم قدم زنان تا یهویی رسیدیم به یه جیگرکی !!! آب از دهانمان شرشر ریخت و بدون معطلی پریدیم داخل و کلی خوردیم ! اینم عکسش !!!

 

924704_1644168269163786_184809477_n

خلاصه خیلی حال داد ! جای همگی خالی . و این شد آخرین شام دوران مجردی ما دو نفر !

بعد از شام با هم کلی قدم زدیم و کیف کردیم . دست عشقم درد نکنه که با من اومد و آخرین شب با هم بودنمون در دوران مجردیمون رو اینقدر شیرین کرد .

ایشالله فردا عصر شاید هم پس فردا با عکسها و خبرهای مراسم اصلی از خونه همسر جونی میایم .

دوباره عید همه مبارک !

 

 

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.