خاطرات روزانه آقای هلو و خانم لیمو منو

لینک مستقیم:

روزهای ما

سلام به همه ی دوستانم

سلام به عشق نازنیم

سفر ما به مشهد با یه اتفاق خوب تموم شد . روز پنجشنبه بلیط قطار به سمت تهران داشتیم که صبحش همسر جان رفتن  بلیطمون رو کنسل کردند !!!

s-

اقای هلو برام یه ماشبن خوشگل سفید برفی گرفته بود که با همون شنبه صبح به سمت تهران حرکت کردیم .

بله اولین سفرمون با ماشین خوشگل خودمون اتفاق افتاد . عصر رسیدیم تهران و با یه جعبه شیرینی مستقیم رفتیم خونه مامان

شب بعد از شام  برگشتیم خونمون و زودی خوابیدیم تا فردا سرحال بعد از ده روز تعطیلات برگردیم سر کارمون .

s-

هفته پیش یه جای خوشگل رفتیم که خیلی بهمون چسبید. کلی خوراکی خوشمزه جمع کردیم و رفتیم بام تهران . البته خیلی شلوغ بود و رفتیم سمت کهف الشهدا یه جای دنج روبروی شهر خوبمون تهران پیدا کردیم و نشستیم . تا ساعت ده شب اونجا بودیم و بعد از انداختن کلی عکسای خوشگل برگشتیم خونه ی عاشقونمون 🙂

s-

پنجشنبه و جمعه هفته ای که گذشت دو نفره رفتیم دماوند .روستای خسروان باغ یکی از آشناها .

هوا عالی بود .روستا مثل کارت پستال زیبا بود . بارون شدیدی بارید و از سرما من و هلو رفتیم نشستیم تو ماشین و بخاری روشن کردیم 🙂 کلی چسبید بهمون

ظهر جمعه هم با کلی انرژی برگشتیم خونه مامان و بعد از خوردن ناهار و یه خواب با حال برگشتیم خونمون و آخر شب با هلو زدیم بیرون رفتیم بهار ترافیک معجون با فالوده خوردیم جای همگی خالی

s-

امروز هم شنبه هست و من نرفتم سرکار . موندم خونه استراحت کردم تمیزکاری کردم کتاب خوندم کار کردم و الان هم میخوام با بهترین رفیق زندگیم یه فیلم باحال ببینم

عاشقتوننم شدید:)

  • shafaqi

    اگر قول بدید همینطور به روزانه نویسیتون ادامه بدید،،،
    من هم قول میدم بشم از پایه های ثابت و خواننده پیجتون لیمو و هلوی عزیز! ^_^

  • خانم لیمو

    سلام ممنونم از حضورتون چشم سعی میکنیم

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

رسیدن به یه آرزوی دیگه

وقتی میگیم آرزو همیشه اولین چیزهایی که تو ذهن میاد خونه ماشین ازدواج خوب و این جور چیزهاست .

ولی به نظر من آرزو میتونه خیلی خیلی کوچیک تر و دست یافتنی تر بشه چون اون موقع قند میشه و میشینه به دلت و از رسیدن بهش ذوق میکنی .

گاهی باید آرزوهات رو دست یافتنی تر کنی البته این رو هم ایمان دارم که اگر مهربان خدا نخواد ، حتی کوچکترین آرزو ها هم نشدنیه

در کنار آرزوهایی که در کنار همسرم داشتم این روزها به یکیش رسیدم

همیشه تو چندین سال دوران دوستیمون تو ذهنم مجسم میکردم که دو نفری رو به روی دریا نشستیم دست عشقم دور کمرم و من تکیه دادم به شونه هاش و محو شدیم تو بیکران دریا

تو این یک سال ازدواجمون قسمت نشد بریم دریا و من همیشه این صحنه تو دهنم مونده بود

تا اینکه دیروز منو عشقم لب دریا کنار هم نشستیم و اونجا بود که من این آرزوم رو به رفیق زندگیم گفتم 🙂

لذت رسیدن به آرزوها خیلی شیرینه و خدای مهربون تو این دو سال منو به بیشترین آرزوهام رسوند

بعضی وقتا میششینم و غرق میشم تو این همه مهربونیه خدا …

فقط اون لحظه احساس شرم دارم که نمیتونم اون طور که لایق این همه خوبی هست قدردانش باشم

الان که دارم این متن رو مینویسم و بهش فکر میکنم چشمام پر اشکه …

یک لحظه به این فکر میکنم که اگر خدا نمیخواست چی میشد و سریع از این فکر فرار میکنم چون توان بیشتر فکر کردنش رو ندارم  …

میخوام غرق بشم تو این لطف بیکران خدا …

تو حرم امام خوبی ها امام رضای عزیزززززززم برای همتون دعا کردم دوستای گلم 🙂

الان هم شام داریم با خانواده خوب همسر جونی میریم بیرون

دوست داشتم کوتاه این روزها رو ثبت کنم . عاشقتونم

 

h1-

همسر مهربون :

آرزوهای من در برابر آرزوی رسیدن به تو هیچ شد ولی همین ها هم با ارزشن 🙂 عاشقتم مهربونم

  • لبخند زیبا

    چقدر خوبه که با کوچیکترین چیزها هم انقد شاد و خوشحال میشی ،و مطمئنا همینا پیش زمینه ای است واسه رسیدن به بهترین و بزذگترین آرزوهای زندگیت در کنار همسر مهربون و وفادارت…

  • خانم لیمو

    مرسی عزیزم . باید یاد بگیریم با چیزهای کوچیک شاد شیم تا همیشه بتونیم خودمون رو شاد نگه داریم 🙂

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

و دوباره مشهد!

 

سلام. ما باز اومدیم مشهد! گفتیم واسه تعطیلات چه کنیم، چند تا گزینه روی میز گذاشتیم. نوشتیم گزینه اول: مشهد، گزینه دوم: مشهد، گزینه سوم: مشهد، گزینه چهارم: مشهد!

خلاصه فکر نمیکنم جایی واسه چند روز تعطیلی بهتر از مشهد توی این گرما بشه پیدا کرد! البته هستا، نه که نباشه! ولی ما فعلا ترجیح میدیم بیایم مشهد!

البته این سری یه فرق کوچولو با سری های فبل داره. اینکه توی این سفر مامان، خواهر و شوهر خواهر همسر جونی هم همراه ما هستن. واسه همین سفرمون خیلی باحال و خاطره انگیز تر شده!

مثلا ما اومدیم از هفته قبل بلیط واسه خودمون گرفتیم، اونم قطار زندگی (خیر سرشون! پیشنهاد میکنم هیچوقت گول اسمش رو نخورین و از قطارهای بهتر مثل فدک، سبز و سیمرغ استفاده کنین). ولی یهو با برنامه ریزی های پیچیده و فراوان قرار شد مامان و خواهر و شوهر خواهر همسری هم باهامون بیان. حالا استرس تموم نشدن بلیط قطار به کنار! ولی خدا رو شکر بلیط ها رو گرفتیم و دیشب حرکت کردیم.

البته شب قبل از حرکت مادر همسری کمی حالشون بد شده بود که سریع رفتن دکتر و بیمارستان و با یه سری آزمایشات، متوجه شدیم خدا رو شکر مشکلی نیست.

حالا اومدیم سوار شدیم. هر کی یه جاس! ما جلوی قطار، مادر همسری ته قطار، خواهر همسری وسط و خلاصه یه وضی! با یه عالمه خواهش، تونستیم جاهای همدیگه رو جوری بچینیم که هر ۵ نفرمون توی یه کوپه باشیم. البته بیشتر به خاطر خوش گذرونی، وگرنه اون کوپه های کوچولو اصلا راحت نبودن. سر همین موضوع کلی سر رئیس قطار و مهماندارهاش غر زدیم! این اولین سفر نهال کوچولو هم بود که شدیدا هیجانیش کرده بود! خلاصه تا صبح که برسیم خیلی خوش گذشت. از سرویس های چایی مهماندار گرفته تا شام دو نفری من و باجناق و روی تخت های کوچولو، ۲ نفری خوابیدن منو همسری!

صبح پدر اومدن دنبال ما و مامان و خواهر و شوهر خواهری همسر جان هم رفتن هتل. الان همسری جلوی کولر خوابیده و احتمالا بعد از افطار یه سر میریم هتل. فردا هم افطاری همگی خونه ما دعوتن.

به نظرم سفر خیلی خوبیه. هم یه استراحت ویژه واسه همسری هست بعد از امتحانات، هم واسه خودم یه استراحت هست بعد از یه عالمه کار.

حالا اینجا هم یه سری برنامه ها داریم که اونها رو هم کم کم میام و مینویسم!

  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

غیبت کبری!

سلام به همه دوستای گل!

خود من بیشتر متعجبم! نمیدونم چه دری به تخته خورد یا کلا چطوری شد که من اومدم و یه پست گذاشتم! اما این رو به فال نیک بگیرید!

اینکه بخوام توضیح بدم این مدت چه اتفاقاتی افتاده، واقعا نمیدونم از کجا و چطوری بنویسم، ولی سر تیتر یه سری موضوعات رو مینویسم.

حتما در جریان بودین که متاسفانه سال گذشته من به خاطر مشکلات کاری که با شرکت پیدا کردم ، یه مدت زیادی بیکار بودم و اصلا اعصاب مصاب نداشتم! توی اون مدت متوجه خیلی از نعمتهای خدا کنار خودم شدم. تقریبا ۶ ماه که واسم مثل ۶ سال گذشت. عشق من در نهایت مهربونی و سخاوت منو همراهی کرد و مثل کوه پشتیبان من بود. حتی با اینکه یه کار دیگه واسم درست شد، اما شرایطش خیلی سخت بود بهم دلداری داد و گفت صبور باش، کار خوبی که انتظارش رو میکشی رو بدست میاری.

نمیخوام از سختی اون دوران بنویسم، ولی اینجوری بگم که انگار فرشته مهربونم واقعا میدونست قراره اتفاق های خوب واسمون بیفته. تقریبا بهمن ماه بود که به طور کاملا تصادفی با یک شرکت وارد مذاکره شدم و یک پیشنهاد کاری عالی بهم شد. هنوزم نمیتونم باور کنم، ولی دقیقا کاری بود که مدتها آرزوی رسیدن به اون رو داشتم. خدا رو شکر توی آخرین روزهای سال این اتفاق افتاد تا اون سال با یک خاطره خوب تموم شه.

از مسافرت مشهد هم کلی خاطره هست که الان نمیدونم چی بنویسم! فقط میدونم خیلی خوب بود!

و بالاخره رسیدیم به سالگرد ازدواجمون که مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان. انفاق های شیرین و خوب زیادی توی این مدت واسمون افتاد که منو شدیدا تحت تاثیر قرار داد. واقعا فهمیدم چه همسر مهربونی دارم و هر کاری کنم نمیتونم ذره ای از کمک ها و خوبیهاش رو جبران کنم.

بگذریم، روزهای خوبی داریم. خدا رو شکر همه چی عالیه و گوش شیطون کر، هنوز اتفاق های شیرین تری در راهه. البته فکر نکنین نی نی و این حرفا منظورمه!!! اون هنوز مونده!

تلاش خودمو میکنم تا حداقل هفته ای ۳ ، ۴ بار بیام و سایت رو بنویسم.

توی این شبهای عزیز از همه میخوام واسه ما دعا کنن، ما هم برای همه دوستای خوبمون دعا میکنیم و شادی رو واسه همه میخوایم.

شبتون شیرین و روزهاتون پر از شادی

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.

لینک مستقیم:

این خانه با تو بهشت است

یک سال شد …

یک سال شد که من با تو زندگی میکنم

یک سال شد با تو زیر این سقف عاشقی میکنم

یک سال شد و چقدر این یک سال زود گذشت… عمر که خوش گذرد ….

یک سال شد که صبح را با چشمان مهربان تو بسم الله میگویم

یک سال شد که جسم خسته ام را آغوش مهربان تو آرام میکند

یک سال گذشت و چقدر بهشتی گذشت

یک سال شد … یک سال شد که دیوارهای این خانه عاشقت شدند

یک سال شد که عروس خانه ات شدم …

یک سال شد که با عشق زندگی کنارت گذشت .یک سال خوب یک سال پر از آرامش و عشق

یک سال کنار سختی ها مثل کوه کنار هم ایستادیم و به تمام مشکلات خندیدیم و خدا میداند که چقدر روزهای خوب را با عشق گذراندیم

و امروز دقیقا بعد از ۳۶۵ روز عاشقی من سر سفره افطار فقط از خدا زندگی عاشقانه تر خواستم و بس

زندگی برای من فقط گذروندن لحظه های خوب و عاشقونس

برای من زندگی فقط جنگیدن با سختی ها به امید یه عشقه که این عشق رو فقط تو این خونه میتونم پیدا کنم

سخت عاشق این خانه ام چه کنم …

  • •••
  • از ارسال پیام شما متشکریم . میتوانید از کد های اچ تی ام اس strong , code و a href استفاده کنید.
Daisypath Anniversary tickers Daisypath Friendship tickers